X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 01:38

غزلی برای چشم های تو(1)

همیشه از تو سرودن خیال انگیز است
نثار توست غزل هام اگر چه ناچیز است
اگر چه قاعدتا در خیال تو مرده ست
جنازه ای متحرک که پشت این میز است
مرا به مرز جنون می کشد…نمی دانی
سکوت تلخ اتاقی که از تو لبریز است
همیشه چرخش ما بر مدار باطل بود
و قبل و بعد زمستان همیشه پاییز است
نمی شود که بر انداخت نسل چشمانت
اساس سلطنتی را که سلسله خیز است
……
خدا! ببر قفسم را شمال غرب غزل
بگو که کوچه ی شمسم کجای تبریز است؟
……
ادامه ی غزلم دست باد پاییز است
در این زمان که مترسک خدای جالیز است…..