X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

پنج‌شنبه 19 دی 1392 ساعت 15:06

پروانگی ها(شعری مشترک)

با سپاس از شاعر خیلی خوب سرکار خانم فرانک خلیلی که در سرایش این شعر همراهم بودند.

دور خودم می چرخم و حل می شودم در تو
مرزی میان من و این دیوانگی ها نیست
آخر کجایی ماه من ؟دورت بگردم من!
زیبایی یک عشق جز پروانگی ها نیست.

آموختم پروانگی را آن زمانی که
دنیا به کار پیله کردن های ممتد بود
با اکتفا کردن به شمعی جای خورشیدت
جانبازی ام جانبازی پنجاه در صد بود.

بعد از تو انگاری هوا اکسی‍‍ژنش کم شد
عرصه برای سینه تنگ و تنگ تر می شد
بالا می آوردم خودم را توی اشعارم
شب ها که جای خالی ات پررنگ تر می شد.

با لطف سیلی صورتم اینگونه سرخ است و
از شرم پنهان کرده ام رویای خیسم را
سر رفته ام از تو کنار این همه احساس
پر کرده ام از شعر حجم خودنویسم را.

در اجتماع خاطراتی که مه آلود است
دارم که تندیس تو را از شعر می سازم
دارم تو را با واژه می بافم برای خود
با ذهن رویا پرور افسانه پردازم.

تابوت جسمم می کشد پیوسته روحم را
بی دست اعجازت درون خویش می پوسم
تو در صف اول مرا تشییع خواهی کرد
-می ترسم از دانستن تعبیر کابوسم-

می خواهی از من پل بسازی تا ته بن بست
می خواهی از من رد شوی تا مرز پوسیدن
می خواهی از من پس بگیری خاطراتت را
می خواهم از تو بت بسازم تا پرستیدن

یک چیز می خواهم بگویم گوش کن لطفن:
هر چند تا حالا به من بی اعتنا بودی
اما همیشه در جهان بینی این شاعر
قاطع ترین برهان اثبات خدا بودی

مثل همیشه سمت تو آغوش من باز است
با من بیامیز و مرا با عشق احیا کن
زیبا ترین اعجازها را در بغل دارم
سمتم بیا و عشق را در من تماشا کن

تو ایستگاه آخر این عشق خواهی بود
امیدوارانه معطل می شوم در تو
این سیکل را باید که وارونه بپیمایم:
دور خودم می چرخم و حل می شوم در تو.