X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 20:19

خراش خاطرات بر قامت درخت

اتفاق بزرگ زندگی ام ! کی می افتی میان آغوشم؟
من که عمری نخورده مست توام ،کی تو را جرعه جرعه می نوشم؟

کی قرار است آنکه می خواهم ، ته فنجان فال من باشی؟
یا که اصلا بگو چگونه؟ کجا؟ کی قرار است مال من باشی؟

این سوالات مرد زندانی ست ، در اتاقی که عین سلول است
در قبال دلی که می شکند ، آنکه رفته همیشه مسوول است.

بار سنگین رفتنت را بر شانه ی لاغر من افکندی
بر درختی که قامت من بود خاطره روی خاطره کندی.

من سفر کرده ام تو را در شعر تا همانی شوم که می خواهی
مرکز ثقل این دگردیسی ، نقطه ی عطف این فرآیندی .

با روش های چاله میدانی ، شب به شب مثل عصر مشروطه
با دو تا چشم های قز/زاغ ات ، مجلسم را به توپ می بندی .

چله می گیرم از همین امشب تا به رویا ببینمت شاید
ذکر "امن یجیب...." می خوانم ، تا به کابوس ها نپیوندی.
.........
.........
در حضور مبارکت ای عشق ، کفرگویی چقدر شیرین است !
"وحده لا اله الا...."تو....تو دقیقا خود خداوندی !



این شعر را در ماهنامه ی ادبی  "سیولیشه" بخوانید.

این شعر را در شعر و غزل امروز بخوانید.