X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ساعت 11:47

لالایی

از جهانی به تنگی تابوت

با لبانی که خورده مهر سکوت

با سلامی به گرمی باروت

عرض به , خدمت مبارکتان

 

ننگ و رسوا چنان خرِ دجال

- بدترین حال ممکن است این حال! -

ای جناب محول الاحوال !

حال ما را به قبل برگردان.

 

ما گرفتار نکبت خویشیم

سوگوار مصیبت خویشیم

پایمال رعایت خویشیم

اختراع بدی ست این انسان !

 

گرچه گردن کلفت و بدذاتیم

مثل "شعبان جعفری" لاتیم *

ما سبب ساز انقلاباتیم

- خیزش و سینه خیزِ بعد از آن ! -

 

فصل هامان به جز زمستان نیست

زندگی دور باطل و گیجی ست

زندگی عین مرگ تدریجی ست

مثل اعدام با نخ دندان !

 

هر کسی که برادر من شد

دست آخر وبال گردن شد !

عمرمان صرفِ فعلِ "کردن" شد

با عنایت به سستی ایمان.

 

گاوها را به خیش می بندند

خویش را در طویله می گندند

یا به ریش من و تو می خندند

گور بابای هر چه بی وجدان !

 

از سر تخت خود نیفتادی

بی تفاوت به اصل آزادی

چه گرفتی که این چنین دادی

زنده ها را برابرِ زندان ؟!

 

لحظه ها مرز سلب و ایجاب اند

ریشه ها در مسیر سیلاب اند

بچه ها با تفنگ می خوابند!

آخرین بند را بلند بخوان

 

آخرِ این دریچه ها دار است

هر دری باز رو به دیوار است

جوخه ی اتش ات خبردار است

و تفنگت به روی رگبار است

با توجه به اینکه می دانی

)دست بالای دست بسیار است(

..........

بی خیالِ قضیه دایی جان !!!

 

 

 

* توضیح : شعبان جعفری ملقب به "شعبان بی مخ" از سران لمپن پیاده نظام در جریان کودتا علیه دکتر مصدق بود.


این شعر را در سی امین شماره ی ماهنامه ی ادبی سیولیشه بخوانید



این شعر را در مجله تخصصی شعر "عصر جدید" بخوانید