X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

دوشنبه 15 تیر 1394 ساعت 01:53

دیوار

از حضرتِ "تو" حسرت بسیار به جا ماند

داغی به تن این شب تبدار به جا ماند


از رد قدم های تو در آخر قصه

یک کوچه پر از لحظه ی دیدار به جا ماند


اصرار نکردم که بمانی و بسوزی

رفتی و فقط حسرت اصرار به جا ماند


از کوه فروریخته ات بگذر و بگذار

انگار نه انگار که آوار به جا ماند


بی آتش آغوش تو ای عشق ! به شبهام

خاکستری از آتش سیگار به جا ماند


یک عمر نوشتم و از این یاوه نویسی

یک شاعر دوزاری و بیکار به جا ماند


از پنجره هایی که تو را سیر ندیدند

دیوار به جا ماند....و دیوار به جا ماند.