X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

یکشنبه 4 مرداد 1394 ساعت 20:31

جشنواره ها

جایی رسیده ای که روانت نمی کشد

حتا برای جیغ , دهانت نمی کشد !

 

جان کنده ای جهان خودت باشی و نشد

راهی به سمت آنِ خودت باشی و نشد

 

جان می کنی که بگذری از خود نمی شود

با اینکه می روی , ولی از رو نمی رود

 

پایی که خسته از همه ی سنگلاخ هاست

پای کسی که قاعدتا لنگ در هواست !

 

هر کس که می رسد به تو بیگانه می شود

]- آقا سلام ! - جان!بله؟!...] یک دفعه می رود !

 

یک دفعه می رود , و تو از یاد می روی

در یاد می نشیند و بر باد می روی

 

توی خودت مچاله و کنسرو می شوی

بر میز شامِ قاتلِ خود سرو می شوی

 

جایی به غیر قبر خودت چال می شوی

بالا می آورندت و انزال می شوی

 

خون می شوی که می جهی از رگ به باورت

تا لخته لخته می گذرد از برابرت

 

شهری که مثل یک قفس تنگ و تار بود

با هر کسی که بود, و شکل فرار بود !

 

این درد مشترک به توان هزاره هاست

تاریخِ زخمِ حک شده بر سنگواره هاست

 

تکرار می شوی و به پایان نمی رسی

این قلب نیست , دایره ای از دوباره هاست


 اره کشیده شد به رگ روح لاغرت

روحی که زخمی از اثر آرواره هاست

 

از شش جهت به مزرعه ی تیغ می رسد

شهری که تحت سیطره ی هیچ کاره هاست

 

چیزی که رفت ماه درون محاق بود

چیزی که ماند رد عبور ستاره هاست

..............

گرگی که نقش گوسفند داشت توی فیلم

کاندید خرس قهوه ای ! جشنواره هاست !