X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 19:23

شمال شالیزار

یکی از این اراذل ادبی

من هم از شاعرانِ اوباشم

تا که دستت به فکر من نرسد

روی مغزم اسید می پاشم

می روم از خودم به سمت عدم

می روم از خودم که گم باشم


می روم تا پناهگاه جنون


می روم از خودم که گم باشم

من بدهکارِ بودنم هستم

می روم از خودم به سمت عدم

چون که انکارِ بودنم هستم

روزگاری درخت بودم و حال

چوبه ی دارِ بودنم هستم


" منِ زیر کتاب ها مدفون " *


پای رفتن نبودی و رفتم

و خیالت از این جهت تخت است

که مرا از قبیله ام راندی

[ این قبیله چقدر خوشبخت است !]

" احمد شاملو " شدن درد و

" مهدی" و "فاطمه" شدن سخت است


سخت تر , از کشیدن ناخون !


نفرت و سیخ داغ می بارد

از صدایی که آن ورِ گوشی ست

که : پسر جان! بخواب با دلِ خوش

بهترین خواب , خواب خرگوشی ست

بدترین عضو در بدن مغز و

بهترین کارها فراموشی ست


[ خودتو فیلم کردی آقا جون! ]


طعم تلخ مرا نفهمیدی

تلخ و جانسوز مثل یک آهم

ارتفاع مرا نسنجیدی

به بلندای آه کوتاهم

من سفر کرده ام مرا ول کن

آخر خط و اول راهم


بکش از ما مسافران بیرون


با گلویی که می جوی از من

با هوایی که می شود سنگین

با سلاحی  به سردی چاقو

با تفنگ و فشنگ "مید این چین "

با توسل به هر چه که داری

خون من را نریز بیش از این


فرق ها هست بین خون تا خون !


کاش بن بست ها نبودند و

می رسیدند کوچه ها به فرار

می گذشتم اگر چه خون آلود

تا به سوی شمال شالیزار

حیف اما به جرم جان سختی

سر من را زدند بر دیوار


السلام علیک یا قانون !


اولم زجر و آخرم زجر است

اولش درد و آخرش دردی

و در انبوه نارفیقانم

تو به شکلی عجیب نامردی

کل خود را به نام تو کردم

حبس و زنجیر قسمتم کردی


"از تو ای شعر واقعا ممنون !" *

از تو ای شعر واقعا ممنون.....



* توضیح : مصراع های ستاره دار از دکتر مهدی موسوی عزیز هستند.