X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 06:37

جستجو

مهری که زدند بر لبانم سرخ است

دست و قلم و روح و روانم سرخ است


رازی به بزرگای تو در دل دارم

رازی که از آن لحن بیانم سرخ است


خون غزلی که می جهی بر کاغذ

از خواندن تو ذهن و زبانم سرخ است


بی تو همه ی فاصله ها زنجیرند

سلول به سلول جهانم سرخ است


تو زاده شدی تا که بهارم باشی

تو زاده شدی تا...که خزانم سرخ است...


با آمدن تو مثنوی رنگ گرفت

ارکان جهان مینوی رنگ گرفت


با آمدن تو مثنوی عاشق شد

مشهورترین وزن غزل , "هق هق " شد


ای بره ترین آدمِ یک عالم گرگ!

ممنون توام که بی دریغی و بزرگ


ای نشئه ی بالفطره و مادرزادی

ممنون توام که اتفاق افتادی


دنبال خودم در پی تو می گردم

باید به جهانی که تویی برگردم !


باید به غم انگیزترین رویایت

باید به لبِ مرز ترین دنیایت...


همزخمی و همزبانی ات را عشق است

ته لهجه ی آن جهانی ات را عشق است


من بغض شدم  ,گریه شدم , زار شدم

تا بیت به بیت در تو تکرار شدم


"من" را به طریقی به "تو" مربوط بکن

من شمع تولدم مرا فوت بکن


پشت سرِ ما پنجره ها حرف زدند

اینجا همه ی پنجره ها نامردند


اکنون که به اندازه ی هم تنهاییم

محکوم به اتراق در این دنیاییم


بگذار که عشق تو به دادم برسد

بگذار "فرشته" هم به "آدم" برسد


بگذار شهید اولت من باشم

بگذار به اندازه ی تو زن باشم


بگذار که در مدار تو رقص کنم

بگذار که دور تو بگردم که تو را...


از سنگ ترین فاصله ها می گذرم

من راهی آخرین نبردم که تو را....


با اینکه بهارت به خزانم نرسید

بیچاره ترین حالت زردم که تو را...


شرمنده از اینکه خیسِ این ابیاتی

من بیست و دو بیت گریه کردم که تو را....