X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

پنج‌شنبه 5 فروردین 1395 ساعت 00:17

تاملات اپیزودیک یک مست


اپیزود اول



مست باشی و فقط جام , جهانت باشد


و فقط اسم یکی ورد زبانت باشد



و فقط اسم یکی که به تو انداخت تو را


مخرج مشترک سود و زیانت باشد



آنچنان گم بشوی از خودت از او تا که


"ناکجا" , ساده ترین قید مکانت باشد



لگد و مشت به بخت بد خود هی بزنی


طعم خون [خونِ خودت ]توی دهانت باشد



بوی باروت بگیرد همه ی زندگی ات


قلب یک فاجعه پشت ضربانت باشد



قطع امید کنی از خود و جان سختی خود


الکلِ سگ درجه قاتل جانت باشد



درد و تب می کشدت استامینوفن کشک است


زندگی , غوطه وری در لگنی از اشک است.



اپیزود دوم


از سرت خنده کنان ارتش شب می گذرد


اره ای کند که از روی عصب می گذرد



راه می افتی و با سایه ی خود درگیری


آخرِ قصه اگر پا بدهد می میری



آخر قصه اگر پا بدهد , آزادی


آخر قصه اگر پا بدهد آزادی...!



مست کردی که به راهی که نرفتی بروی


مست کردی که به قانون خودت پشت کنی



می روی تا که به کاویدن خود برخیزی


توی سوراخ به سوراخ شب انگشت کنی



لشگری یک نفره هستی و باید بروی


قصد جان و جگر آنکه تو را کشت کنی



قصد ماندن بکنی , نوبت رفتن برسد


و جهان منتظر اینکه سوپرمن برسد !



اپیزود سوم


"مسخ کافکا" شده ای[سوسک سیاهی بر تخت]


با کمی "امشی" و "پیف پاف" نمیری بدبخت !!



کیش و ماتت نکند "اسب ترووا"ی جهان!


سر هر خانه که هستی به همان وضع بمان!



نگذار این شب وحشی به زمینت بزند


تبر شک به بنِ سست یقینت بزند



نگذار از سرِ تو پر بدهد مستی را


زهرمارت بکند مزه ی بدمستی را



از مدرنیته به عصر حجرت برگرد و


از کفِ کوچه به پشت پدرت برگرد و



آس و پاسی که تویی , نطفه ی لقی که تویی


به سرآغاز خودِ دربدرت برگرد و



به تماشای عفونت زدگی های تنت


لای خونابه و چرک جگرت برگرد و



موش بیچاره!به جاروی دم ات مومن باش!


و به سوراخ ترین جای سرت برگرد و..



شاید امشب بشود روی زمین بگذاری


بار سنگین سری را که به دوشت داری!



اپیزود چهارم


زایمان کرده شدی از شکم کولی ها


قوم و خویشان تو هستند همه کولی ها



یک نفر شکل خودت توی قفس می چرخد


و جهان دور سرت مثل مگس می چرخد



جام ها خالی و پر می شود و وقتی نیست


الکی خوش تر از آنی که بگویی کافی ست



وقت تنگ است و باید دل از اینجا بکنی


توی دروازه ی خالی به خودت گل بزنی



ناشکیبانه ترین حالت خود را ببری


سری از روی تغابن به تحمل بزنی



بین راه آمدن و باز به راه افتادن


بین بیچارگی و چاره شدن پل بزنی



فصل انگور بیاید، و به وسواس تمام


تاک ها را همه پیوند به الکل بزنی



می شود ساده بگیری که به آخر برسد


هفت پشتت اگر از پشت به خنجر برسد.



اپیزود پنجم


تو گذر کرده ای از هر چه چراغ قرمز


واقعا "مرد نکونام نمیرد هرگز "؟!



واقعا اسم تو در خاطره ها خواهد ماند؟!


لحن اندوه تو در حنجره ها خواهد ماند ؟!



شک نکن آخر بازی همگی "Game over" اند


بچه خوکان شکم پر همگی توی "فر" اند



حیف دیگر نفسی نیست که فریاد شوی


همه بیداد کشیدند که تو داد شوی



از تو یک آه فقط مانده به ژرفای گلو


سیخ داغی که به ماتحت زمین رفته فرو



از تو یک خاطره بر روی سفر جا مانده


پای تاول زده ات زیر گذر جا مانده



خانه ای سوخته در مزرعه ای سوخته تر


ارث خونین پدر پیش پسر جا مانده



جنگ مغلوبه شد و هر دو طرف رقصیدند


از تو یک لکه ی خون روی سپر جا مانده...



سگ به سگ ، شیشه پس از شیشه عرق می شکند


جام می افتد و با یک "شترق " می شکند !