X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

شنبه 9 اردیبهشت 1396 ساعت 01:26

به همین سادگی



"هیروشیما"ی خسته ام خونی ست

زخمی از ابتذالِ باورتان

روزهای سپیدمان تار است

زیر یوغِ سیاه لشگرتان

تاجران کثیف خونابه !

بو گرفته ست زخمِ بسترتان

سبز بود و زبان سرخی داشت

سرمان در ستیز با سرطـ(تـ)ان

باشد این بار هم به نفع شما!

چند_هیچیم در برابرتان ؟!

***

به همین سادگی نمی میرم

من که در لاکِ خود نمی مانم

بی هوازی ,  دوزیست , تک سلول

جزیی از سخت پوستانم


من مسیحای کوچکی هستم

زیرِ صدها صلیب مدفونم

جلجتایی پر از "یهودا" ها

من "ویتنامِ" غرق در خونم


ساکتم ,  مثل بمبِ ساعتی ام

مثل بغضی که مانده در حلقوم

خوابِ تاریخ را می آشوبد

جیغِ زن هایِ "غزه" ی مظلوم


حبس یعنی که زندگی آری!

مثلِ اکسیژنی که در ریه است

تا گذرنامه ی پرستوها

توی دست "عماد مغنیه" است


به تو یک مثنوی بدهکارم

"خاور"ی که "میانه"ی دردی

با همین شاخه های زیتونت

چه به روزم...به روزت آوردی!


گریه کردم زوالِ انسان را

با خدایی که ظاهرا تنهاست

با خدایی که بی گمان هر شب

یادِ دستان "ویکتور خارا" ست


آه! ای عشق منقبض در خشم

زخم زیبای خفته در جانم

پرچمِ سرخِ پرغرورت کو

تا به "کوبانی" ات بکوبانم؟!


ای که روی زمینِ ناهموار

صوفیانه ترین سماع منی

سنگرم را پر از حماسه بکن

تو مقدس ترین دفاع منی


آه! جغرافیای غمگینم

نقطه ی صفرِ مرزیِ انسان

با توام ای مهندس تاریخ!

ای "پرولتاریا"ی تیر و کمان!


این شعر را در شماره ی چهل و سوم نشریه ی الکترونیکی عقربه بخوانید.