مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

شنبه 29 مهر 1396 ساعت 00:00

از پشت پا خوردن

از خرّ و پف , از سکسکه , از آروغِ سیری

تا غصه ی اینکه چرا فورا نمی میری


از فلسفه , از سکس , از کافه نشینی تا

افسار پاره کردنِ این شهرِ زنجیری


از هر چه که دادی و با جان کندنت دادی

تا هر چه که می گیری و با زور می گیری


از منزجر بودن از اشک و شیون و لابه

تا معتقد کردن تو را به شیشه نوشابه


از پشت پا خوردن به لطفِ ناجوانمردی

تا حرص خوردن با ولع , با ژستِ خونسردی


قی کردن آنجایی که باید واقعا قی کرد

راهی شدن در هر خیابان که تو را طی کرد


از مشت کوبیدن به روی این همه دیوار

تا خواب رفتن در کنارِ این همه بیدار


از مادگی کردن درون لشگر نرها

تا سختی آدم شدن در گلّه ی خرها


یک عمر توی چاه, خوابِ ریسمان دیدن

تا یوسفی باشی میانِ نابرادرها


ناباورانه ضربه ی فنی شدن از خود

چاقوکشی کردن به روی کلّ باورها


تا حس اینکه هیچ زجری رو به پایان نیست

اول به آخر می رسد , آخر به آخرها


من از که می گویم؟-کسی جز من مخاطب نیست!_

این ظلمتِ مطلق ولی زیرِ سرِ شب نیست


من از که می گویم؟_چرا چیزی نمی گویی؟!_

ای "من" که از خاکسترم یک روز می رویی


من از که می گویم؟! "من"ی که ناخوش احوالم

از من که خود را بر حصار خویش می مالم


می مالم و چشمانِ من را خواب خواهد برد

می خوابم و بعدا جهان را آب خواهد برد!.

چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 09:00

موش ها

همیشه هر چه افق را عمود می بینم

که موش له شده ای زیر چرخ ماشینم


همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت

و خاطرات کسی که نبود در من رفــــت


همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت

چگونه با که بگویم چه ها که بر من رفت ؟!


چگونه با که بگویم کجای تاریخم ؟!

کجاست چکش و تابوت و آخرین میخم؟!


کجاست دشنه ی تیزی که رگ به رگ بدَرد

و موش له شده ای را به خواب خوش ببرد


[ من از تصور خود روی دار می ترسم !

به طرز مبهمی از انتحار می ترسم ! ]

***

همین که آخرِ دردم , همین که آخرِ زجر

همین که له شده ام از همان نخستین سطر


همین که سطر به سطر از خودم گریزانم

همین که از خودِ مغلوبِ خود پشیمانم


همین که پرت شدم از بلندِ باورهام

و آش و لاش و رها گوشه ی خیابانم


که ذره ذره ی خود را جویده ام با حرص

و طعمِ تلخ خودم مانده زیر دندانم


همین که داغ بزرگی به جانِ دی ماهم

و بغض سیّ و هفت ساله ی  زمستانم


همین که موجب شرمندگیِ تاریخم

همین که لکه ی ننگی به نام "انسان" ام


دلیل لازم و کافی برای له شدن است

دلیل له شدنِ موش های بی کفن است

[ چه خون سرخ غلیظی درون مغز من است! ]

***

کنارِگود نشستیم و نعش آوردند

و چند گورکن از باغ وحش آوردند


کنار گود نشستیم و سوز می آمد

همیشه آمده بود و هنوز می آمد


تگرگ می زد و هنگام سوگواری بود

که ریشه های درخت از بهار عاری بود


که ریشه های درخت از اساس ریشه نبود

که هیچ چیز , هیچ وقت , تا همیشه نبود


پس از من از منِ دور از بهار بنویسید

و سنگ قبر مرا با سه تار بنویسید


چه شد که پاک شدیم از نوار ذهن زمان ؟

که غیرقابل جبران نبود بودنمان !


تمام می شود این روزهای واقعا غمگین

که جاده ها همگی می رسد به عمق زمین


[ اگر چه آخرِ این قصه موش ها مردند

و کرم ها همه ی خاطرات را خوردند

ولی مرا به جهانی که خواستم بردند ! ]




چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 06:37

جستجو

مهری که زدند بر لبانم سرخ است

دست و قلم و روح و روانم سرخ است


رازی به بزرگای تو در دل دارم

رازی که از آن لحن بیانم سرخ است


خون غزلی که می جهی بر کاغذ

از خواندن تو ذهن و زبانم سرخ است


بی تو همه ی فاصله ها زنجیرند

سلول به سلول جهانم سرخ است


تو زاده شدی تا که بهارم باشی

تو زاده شدی تا...که خزانم سرخ است...


با آمدن تو مثنوی رنگ گرفت

ارکان جهان مینوی رنگ گرفت


با آمدن تو مثنوی عاشق شد

مشهورترین وزن غزل , "هق هق " شد


ای بره ترین آدمِ یک عالم گرگ!

ممنون توام که بی دریغی و بزرگ


ای نشئه ی بالفطره و مادرزادی

ممنون توام که اتفاق افتادی


دنبال خودم در پی تو می گردم

باید به جهانی که تویی برگردم !


باید به غم انگیزترین رویایت

باید به لبِ مرز ترین دنیایت...


همزخمی و همزبانی ات را عشق است

ته لهجه ی آن جهانی ات را عشق است


من بغض شدم  ,گریه شدم , زار شدم

تا بیت به بیت در تو تکرار شدم


"من" را به طریقی به "تو" مربوط بکن

من شمع تولدم مرا فوت بکن


پشت سرِ ما پنجره ها حرف زدند

اینجا همه ی پنجره ها نامردند


اکنون که به اندازه ی هم تنهاییم

محکوم به اتراق در این دنیاییم


بگذار که عشق تو به دادم برسد

بگذار "فرشته" هم به "آدم" برسد


بگذار شهید اولت من باشم

بگذار به اندازه ی تو زن باشم


بگذار که در مدار تو رقص کنم

بگذار که دور تو بگردم که تو را...


از سنگ ترین فاصله ها می گذرم

من راهی آخرین نبردم که تو را....


با اینکه بهارت به خزانم نرسید

بیچاره ترین حالت زردم که تو را...


شرمنده از اینکه خیسِ این ابیاتی

من بیست و دو بیت گریه کردم که تو را....





چهارشنبه 18 شهریور 1394 ساعت 16:42

هجرانی


سلام عشق بزرگم! اجازه آیا هست

که میزبان تو باشم برای "هجرانی" ؟


*********

شبیه معجزه هستی , به خواب می مانی

تو  ریزش  غزلی  در  هوای  بارانی


و بین این همه آدم که تخم کفتارند

نجیب زاده ترین شکل و نوع انسانی


به هر چه که , تو به آن مومنی , مسلمانم

به مذهبی که نداری , به نامسلمانی


تو نقش محوریِ ماجرای عشق منی

شبیه "مشرقیِ" فیلم های "جیرانی" *


تو را به این شب زخمی , تو را به شعر کبود

تو را به اول قصه , به آن "یکی" که نبود


تو را به هر چه که از تو برای من مانده ست

تو را به چشم عجیب ت که ماهِ تابنده ست


تو را به جان پرستو , تو را به حرمت کوچ

تو را به آفتِ رفتن , تو را به نکبت کوچ


قطار خاطره ها باش روی ریل جنوب

که جاده فحش درازی ست زیر جلد غروب


غبار راه نشسته به روی اشعارم

و سرفه می کنمت از گلوی اشعارم


از این مسیر موازی رکب چنان خوردم

نخواستم که بمیـــ.....تا که ناگهان مردم!


تمامِ شاعرِ تو در تمامِ زنجیر است

شتاب کن که برای نبودنت دیر است!


مرا خلال نبردم برای بودنِ تو

کمک بکن که نمیرم, ای آخرین سنگر!


بریز توی سرم مستیِ حضورت را

و از سرِ همه ی مردهای شهر بپر !


مرا به نشئه ی مویت _ به عطر گندمزار _

مرا به لذتِ کشف ات , مرا به خواب ببر


مرا به ابر , به باران , به شرجی چشمت

مرا به "شعرِ تر"ت  , ای غزل ترین دختر !


به (-ده دقیقه ی دیگر کنار تو هستم!)

مرا به شانس دوباره , به فرصت آخر


مرا به اولِ خط ,  روز اولِ دیدار....

تو را به مرگِ من از خیرِ رفتنت بگذر !



توضیح : زنانی با نام خانوادگی "مشرقی" معمولا نقش اول و محوری زن در فیلم های "فریدون جیرانی" هستند.مانند "مهین مشرقی" در فیلم "شام آخر" و....

دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 18:43

او/تو در سه نما

1

خنده می کرد و ذوق می کردم

گریه از فرط شوق می کردم


خنده می کرد تا بخنداند

و مرا دورِ خود بگرداند


خنده می کرد و بوی آتش داشت

داستان ها که پشت چشمش داشت


خنده می کرد تا بمیراند

آنچه را باید او نمی داند


آن قدر خنده کرد تا خوابید

عاشقش بودم و نمی فهمید !


2

گریه می کرد و خون دماغ شدم

بدترین شکلِ اتفاق شدم


گریه می کرد و ناامید شدم

اشک هایی که می چکید شدم


گریه می کرد و دور می انداخت

سال هایی که در کنارم ساخت


گریه می کرد و باز می نوشید

لخت بود و مرا نمی پوشید


گریه می کرد و شعر من تر شد

بد نشد , بدتر و تر و تر شد


آن چنان گریه کرد تا خندید

عاشقش بودم و نمی فهمید !


3

گریه و خنده ات شبیه همند

هر دو حست همیشه محترمند


توی هر دو منم که می بازم

من که با ذائقه ت نمی سازم


خواب دیدم که باورم کردی

زدی و سیم آخرم کردی


زیر باران بدون چتر بیا

از همان ابتدای سطر بیا


از دل شعرهای شیدایی

که شباشب به خواب می آیی


با تو بی شک کمال نشئه گی است

چشم تو دانه های خشخاش اند


با تو باید همیشه بر تخت م

تاس ها روی جفت شش باشند


توی چشمت اساس جاذبه است

که سرِ شعر , سیب می افتد !


توی چشمت همیشه این گونه

اتفاقی عجیب می افتد !


آخرین راه وصله بر زخم و

اولین راه , روبرو شدن است


چاره ی لحظه های جِر خورده

با نخِ خاطره رفو شدن است


من میان دو حس تو درگیر

تو درون منی که در زنجیر....


مثل تقطیعِ آخرِ مصراع

دست کوتاه,( از تو) را بلند بگیر!

1 2 3 4 >>