مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

یکشنبه 3 خرداد 1394 ساعت 22:32

آدمک ها


یک زن درونم ایستاده آن ورِ پرده

یک زن که مثل سگ دمادم بچه آورده

[ از هر طرف درد و بخونی آخرش درده ! ]

در من زنی که سینه هایش را عمل کرده.


ماشین , درونم یک نفر را زیر می گیرد

مردی درونم خواب می بیند که می میرد

از درد دارد مغز خود را گاز می گیرد

یک عمر با افکار خود بحث و جدل کرده.


یک دختر زیبا درونم با کتِ جین اش

سیگار بر لب می رود تا فازِ سنگینش

شهد و شکر می ریزد از اندام شیرینش

پا توی کفشِ هر چه زنبور عسل کرده!


یک کودک بسیار بازیگوش در من هست

(یک دست جام باده) را می گیرد و یک دست....

هر قدر من خم تر شدم او آخرش نشکست

او هر چه غیر محتمل را محتمل کرده.


یک پیرمرد پیزری که , مثل من گیج است

شکل سقوطی دردناک اما به تدریج است

هی مرگ می آمد , و او هی از اجل می جست

از بس نمرده خویش را ضرب المثل کرده.


اما من از این آدمک ها سخت بیزارم

در جای جای مغز خود زنجیر می کارم

با اینکه خوابم, دائما از درد بیدارم

تنها فقط یک گام با خود فاصله دارم

مثل کسی که زادگاهش را بغل کرده!

پنج‌شنبه 11 اردیبهشت 1393 ساعت 01:25

آلزایمر

از مغز من تنها "مداری مجتمع" باقی ست
"سیگنال"ها مغشوش و نامفهوم می آیند
من یک "ربات"م دیگران من را نمی فهمند
[این "دیگران" جز توله ی انسان نمی زایند!]
................
سیگار چندم بود که.....؟[یادم نمی آید]
من داشتم تنهایی ام را دود می کردم
سیگار چندم بود که من داشتم خود را
پاکت به پاکت نخ به نخ نابود می کردم؟

سیگار چندم بود که....شعرم نمی آمد؟
تکلیف من با هر چه غیر از شعر روشن بود
هی می نوشتم هی خودم را پاره می کردم
سطل زباله شاهد جان کندن من بود.

سخت است....پاهایت به پایان می رسند اما
تو بی اراده در همان آغاز می مانی
"تاییس"شعرت شهوت آتش زدن دارد
اما تو مثل فندکی بی گاز می مانی.

توی خودت می ریزی و آبستن شعری
از درد داری واژه ها را گاز می گیری
یک "شات" دیگر راه داری تا که بنویسی
وقتی که از حال خرابت فاز می گیری....
..........
هر بار می خواهد بخوابد قرص کافی نیست
هر بار که... (-این بار حتما آخرین بار است)
کابوس می بیند که امشب هم نمی خوابد
با قرص بیدار و بدون قرص بیدار است.

پهلو به پهلو می شود...( -لعنت به این دکتر!)
چون سایه ای افتاده روی تختخوابی که ↓
آوار دردش را تحمل می کند هر شب.
او همچنان در انتظار آفتابی که ↓

در انتظار آفتابی که نمی آید
بازو به بازوی زنی بدنام خوابیده ست
مردی که در هنجار شهرش نابهنجار است
شهری که پشت پنجره آرام خوابیده ست.