مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

جمعه 16 آبان 1393 ساعت 09:30

عشق به صرف هویج و چماق


به نوبرانه ی لب در اوان فروردین

به چشم بی پدرت این ستمگر بی دین


به زنده رود سرازیر از شیار تنت

به اصفهان پر از نقش زیر پیرهنت


به دست های لطیفت که منبع رویاست

و مرتع و وطن و خاستگاه آهوهاست


به آن قبیله ی کولی که در تنت مخفی ست

به چتر صورتی ات که , نماد هم سقفی ست


به گازهای غلیظی که از لبت دادی

و ناگهان به دلم اتفاق افتادی


به انفجار بزرگی که در سرم بودی

و کشف تازه ای از بعد دیگرم بودی


به کشف کشور بکری میان بازوهات

و یک سپاه مسلح به تیغ ابروهات


به حمله های شبانه به سمت احساسم

و جنگ کردن و فتح نقاط حساسم


"هویج" وسوسه ات با "چماق"اخلاقت

هزار بار بریدن......و نقطه از سر خط


به رد قرمز ماتیک روی ته سیگار

به کافه ای که تو را زار می زند هر بار


به قبض و بسط مداوم میان خاطره ها

به پرسشی که ندادی جواب اینکه چرا....؟


به زور این همه اغواگری , به نامردی

خلاصه اینکه مرا خوب عاشقت کردی!!




این شعر را در ماهنامه ی ادبی تیراژه بخوانید.


این شعر را در شعر و غزل امروز بخوانید.

جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 01:30

از برکه های آینه

ای مستی شبانه ی من , نشئه گی ناب!

ای دختر عشیره ی شعر و شب و شراب !

ای جانِ منتشر شده در تو به توی من

ای پیش شاعران همه ی آبروی من !

ای سوژه ی شکار شدن در کمین شعر

ای حاکمِ قرق شکنِ سرزمین شعر !

این مثنوی برای کسی مثل تو کم است

این مثنوی سراسرش اندوه و ماتم است

بغضی مدام می شکند در گلوی من

در حسرت نداشتنت , آرزوی من!

از چشم هام می چکی و شعر می شوی

در من مدام می چکی و شعر می شوی

داغ دل نحیف مرا داغ تر نکن

آن روسری گل گلی ات را به سر نکن

اسم شب جزیره ی خود را به من بگو

((از برکه های آینه راهی به من بجو))*

تا مغز استخوان شب من نفوذ کن

در این جزیره تا ابد اعلامِ روز کن

من را ببر به نشئه ی موی شرابی ات

تا مجمع الجزایر امواج آبی ات

تا چرخش مداوم من در مدار تو

تا لحظه ای که جان بدهم در کنار تو

حال بهار سبز ترت را به من بده

اردیبهشت رامسرت را به من بده

.........

فرصت ببین چه مسخره از دست می رود

با خود نگفته ای که دلم تنگ می شود؟

در آسمان تیره ی من ماه می شوی؟

تا ابتدای حادثه همراه می شوی؟

آیا به عشق جرات ابراز می دهی؟

آیا به عشق فرصت اعجاز می دهی؟

جایی میان خاطره هایت مرا ببین

من مانده ام و خاطره هایی که....(نقطه چین)

.........

روح شراب در شب شرجی بندری

سکری غلیظ در دل ابیات آخری

ای وارث قریحه ی معدن _طلای ناب!_

راحت بخواب , دختر مهتاب و آفتاب!

باور بکن که از ته دل دوست دارمت

شب خوش عزیز من! به خدا می سپارمت!


*پی نوشت:

آه ای یقین گم شده! ای ماهی گریز!

در برکه های آینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق

از برکه های آینه راهی به من بجو.....

(زنده یاد احمد شاملو)

جمعه 12 مهر 1392 ساعت 09:31

پانسمان ها (شعری در ستایش عشق)

پک به پک کوچه را قدم زده است , شاعری نیهلیست و پوچ گرا
توی ذهن سترون کوچه پرسشی مانده بی جواب: چرا...؟
.......
من فقط شعر می سرودم و بس..که همه حول محور زن بود
منطقت را بنازم ای دختر این دلیل بریدن از من بود؟
زن درونمایه های شعر مرا مملو از شرجی و عطش می کرد
من برایش هلاک می شدم و...او برایم همیشه غش می کرد
این زن از بیت بیت اشعارم کاخ هایی برای خود می ساخت
مثنوی ها به یادشان مانده شاعری را که قافیه می باخت
چادر گل گلی به سر می کرد و به خل بازی من عادت داشت
در کنارش به اوج می رفتم....او به شدت به تو شباهت داشت
زن شعرم پس از بریدن تو کوچ کرد از میان اشعارم
کاش می شد بگویم عمر منی!مثل یک مرد دوستت دارم
.........
ماندم و زخم خوردم و مردم تا بسنجی صداقت من را
بی تفاوت به آنچه می گذرد صرف کردی تو فعل رفتن را
گفتم آخر تمام شد.. و تنم با تنت هموطن نخواهد شد
پیرزن های کوچه می گفتند: او برای تو زن نخواهد شد
پیرزن ها چه خوب فهمیدند تو سرانجام رفتنی هستی
هر چه باشد تو با پرستوها در نسب خواهر تنی هستی
بعد تو سالها به خود گفتم:کاش می شد که بازگردد...کاش
آن من منطقی به من می گفت: چیز خاصِّی که نیست...محکم باش!
........
چشم و گوشت که باز شد دیدی سکس یعنی که عشق کافی نیست
چشم خود را ببند و حرف نزن ....این تجاوز به شکل قانونی ست
من تحمل ندارم اینکه کسی بر سرت چادر جنون بکشد
در حجابی که عین عریانی ست هر شبت را به خاک و خون بکشد
گریه تا گریه...قرص بعد از قرص-این فواصل بدون من سخت است-
دیگر اما نمی کنم باور......آن زن توی شعر خوشبخت است
زن شدی تا که عاقبت باشی آب سردی بر آتش خواهش
هر دو انسان و وارث دردیم...البته با تفاوتی فاحش!
........
پاسخی بر سوال های من است...بازگشتت_که غیر ممکن شد_
بخشی از ایده آل های من است...بازگشتت_که غیر ممکن شد_
عشق بعد از تو واژه ای مهجور...حبس در لای جرز دیوار است
پانسمان ها فقط عوض شده اند...زخم بالای زخم بسیار است