مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 02:44

غزلی برای چشم های تو(2)

گیچ گیجم من از معمایت
ضرب و تقسیم و جمع و منهایت
بخش کسری تختخوابم است
جبر مجهول خالی جایت
سمت آبی خواب تو رفتم
تا که خیسم کنی به رویایت
کاش موجی مرا به خود بکشد
بر رواق وسیع دریایت
خاطره پشت خاطره رج خورد
زیر انبوه رد پاهایت
حسرتی مانده بر دل دیوار:
پنجره پنجره تماشایت
......
دشمنان قرار و خواب منند
مرگ بر آن دو چشم گیرایت.

سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 14:20

زخم های کاری

عاشق شدن این روزها یک جور ناهنجاری است
این مساله از دید تو یک سوژه ی تکراری است


می خواهی از من بگذری دنبال از من بهتری

حالا تو و وجدان تو… این رسم مردم داری است?


“اذن دخول”م می دهی در “بارگاه” بسترت?

_رفتار تو مانند یک دوشیزه ی درباری است_


در انقباض لحظه ها من استخوانم خرد شد

تنها گواه ادعایم ساعت دیواری است


مازندران چشم تو یک مقصد گردشگری ست

یک ارزش افزوده بر بازارهای ساری است


تشنه به خون من شدی…از شعر من سیراب شو

خونی که در شعر من است از زخم های کاری است
……..
افعال ما تا این زمان جز ماضی مطلق نبود
تنها “تو را می بوسمت” یک حال استمراری است.



این شعر را در شعر و غزل امروز بخوانید.

سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 14:13

غزلی در خواستن و نتوانستن

پشت طاقت خم شده از سایه ی سنگین تو
نیست اصل معرفت جزو اصول دین تو
محرم هر مرد این شهری به جز بیچاره من!
ظاهرا برعکس هر چه مذهب است آیین تو
شایعاتی هست پشتت…حرف هایی…بگذریم
روزگاری بوده ام من باعث تسکین تو
جمله ی ((دیگر برو دست خدا همراه تو))
تلخ بود….اما چرا با لهجه ی شیرین تو؟!
طبق میلت از میان خاطراتت رفته ام
تا که زیباتر شوم در چشم زیبا بین تو
………..
گفته بودم:((بر نمی گردی کنارم؟))…گفته بود:
((بستگی دارد کجا باشم شب تدفین تو))
سنگ قبر ساده ای در کنج قبرستان شهر
حک شده بر روی آن :-مرحوم بنیامین تو-

دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 01:38

غزلی برای چشم های تو(1)

همیشه از تو سرودن خیال انگیز است
نثار توست غزل هام اگر چه ناچیز است
اگر چه قاعدتا در خیال تو مرده ست
جنازه ای متحرک که پشت این میز است
مرا به مرز جنون می کشد…نمی دانی
سکوت تلخ اتاقی که از تو لبریز است
همیشه چرخش ما بر مدار باطل بود
و قبل و بعد زمستان همیشه پاییز است
نمی شود که بر انداخت نسل چشمانت
اساس سلطنتی را که سلسله خیز است
……
خدا! ببر قفسم را شمال غرب غزل
بگو که کوچه ی شمسم کجای تبریز است؟
……
ادامه ی غزلم دست باد پاییز است
در این زمان که مترسک خدای جالیز است…..

یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 19:21

ما

خلق وزن ترانه ها تنگ است
واژه ها هم به گریه افتادند
ارزشش از شمار بیرون است
بغض هایی که هدیه ام دادند.


زندگی جمع جبری جبراست
با همه اختیار رفته به باد
راستی خانم معلم گفت
جای بابا که بود نان می داد؟


قرن قداره بستن لیلاست
بد به حال کسی که مجنون است
سنگ زیرین آسیا بودیم
تا بدانند نرخ نان خون است.


کودک در درون مان افسوس
پیر و فرتوت و ناتوان گردید
زیر مشت و لگد ترک خورد و
طفلکی سست و نیمه جان گردید.


حمله کردیم…نا امیدانه
حمله کردند…ما عقب رفتیم
دست یاری نبود بالاجبار
دست خالی به جنگ شب رفتیم.


مرده هستم ولی نمی دانم.
قلب من توی سینه ام خاک است
بخش خاکستری مغزم نیز
روزی مارهای ضحاک است.


زنده هستم ولی نمی دانی
زنده بودن چه قدر دشوار است
زنده باشی ولی درون قفس….
زندگی منتهی به دیوار است.


 

در میان  تنوع  آلام
رنج و تحقیر قسمت من شد
مردها جانیان بالفطره
“روسپی” اسم دیگر زن شد.

 
فاحشه خانه ها زیاد شدند…..
(از همین جا به بعد سانسور است)
عینکت را عوض بکن آقا!
چشم های شما مگر کور است؟!

 
ای خدای بزرگ! ما رفتیم!
یادگاری نهاده ایم از درد
مرد باش و بگو که بعد از ما
این همه درد را چه خواهی کرد!

<< 1 ... 10 11 12 13 14 >>