مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 00:18

خیابان ها

بغض کردم تمامِ فروردین

و بهار ابتدای باران بود

کل اردیبهشت ضجه زدم

ردَ اشکم کفِ خیابان بود

آخ! خردادِ خسته و خونین...

سالِ نحسی که اولش آن بود

مهر و آبان و آذرش این است


من یقین دارم این خیابان ها

مثل من زخم خورده از سفرند

مثل من "یوم تبلی الاسرار"

از تو و کوچ تو نمی گذرند

دوستانش محلَ سگ بکنند

دشمنانش "به نیم جو نخرند"

شاعری را که باورش این است


آن ورِ پنجره خیابانی ست

جمعِ اضدادِ آمدن/رفتن

آن ورِ پنجره اتوبوسی ست

این ورِ پنجره پر است از من

عشق یعنی که منتظر باشی

عشق یعنی به خفت افتادن

ظاهرا اسمِ دیگرش این است


کاش می شد دوباره سر بدهم

به سرِ گریه گاهِ شانه ی تو

که نگیری مرا به چیز چپ ات

که بگیرم فقط بهانه ی تو

که دوباره شبیهِ شعر شود

جیغِ من در سکوتِ خانه ی تو

عشقِ یکسویه آخرش این است


........


عشق مالیخولیای اجدادی ست

که به چنگم رسیده پشت به پشت

ماشه را می/نمی چکانم تا

بسپارم به جوخه ی انگشت

شک ندارم که از خودم سیرم

خویش را عاشقانه خواهد کشت

سربداری که در سرش این است


جمعه 2 تیر 1396 ساعت 13:12

نه! این اتفاقی نیست !

گیلاس اول

در سالگرد آخرین دیدارمان هستیم

ساعت به وقتِ این خیابان, ساعت عشق است

آیا تو هم اندازه ی من معتقد هستی؟

من معتقد هستم که دیگر نوبتِ عشق است


گیلاس های پیاپی بعدی

بیرونِ خانه باد می آمد , تو سردت بود

جز من , جهانی توی ذهنِ دوره گردت بود

بیرونِ خانه پارس می کردند آدم ها

من داشتم می ساختم بسیار , با کم ها 

شب توی کوچه جان گرفت و من نترسیدم

از شش جهت باران گرفت و من نترسیدم 

من در تو پنهان کرده بودم ترس هایم را

پس داده بودم پیش چشمت درس هایم را

حیف از تو که با من صبور و سخت , سر کردی

ممنونم از اینکه مرا  آوارتر کردی

سنگینی آوارِ خود بر روی دوشم بود

سرمایه ام شش دانگ ذهنِ ژنده پوشم بود

من یاس تو بودم , و تو یک آرزو در من

بعد از تو من بودم , و شوق خودکشی کردن

ژیلت به ژیلت تا رگِ گردن جلو رفتم

آن قدر پنهان کردمت تا اینکه لو رفتم 

آن قدر پنهان کردمت تا خسته ات کردم

در هر دو مشتم پوچ بود و پوچ آوردم

یک خاطره بودم که تا حالا نفهمیدی

یک "ماضی مطلق" که "حال"ش را نفهمیدی

هر "آمدن" آغازِ صرفِ فعل "رفتن" بود

تکلیفِ من از اولین سیگار روشن بود

تو , رفته ای...اما من اینجا...پشت این میزم

پشتِ سرت با چشم هایم آب می ریزم


گیلاس آخر

اینجا کماکان باد می آید...هوا ابری ست

اینجا بدون تو , اتاق اندازه ی قبری ست

ساعت به وقتِ ناشکیبایی و بی صبری ست

در سالگردِ آخرین دیدارمان هستیم

این اتفاقی نیست...نه!... این اتفاقی نیست

شنبه 9 اردیبهشت 1396 ساعت 01:26

به همین سادگی



"هیروشیما"ی خسته ام خونی ست

زخمی از ابتذالِ باورتان

روزهای سپیدمان تار است

زیر یوغِ سیاه لشگرتان

تاجران کثیف خونابه !

بو گرفته ست زخمِ بسترتان

سبز بود و زبان سرخی داشت

سرمان در ستیز با سرطـ(تـ)ان

باشد این بار هم به نفع شما!

چند_هیچیم در برابرتان ؟!

***

به همین سادگی نمی میرم

من که در لاکِ خود نمی مانم

بی هوازی ,  دوزیست , تک سلول

جزیی از سخت پوستانم


من مسیحای کوچکی هستم

زیرِ صدها صلیب مدفونم

جلجتایی پر از "یهودا" ها

من "ویتنامِ" غرق در خونم


ساکتم ,  مثل بمبِ ساعتی ام

مثل بغضی که مانده در حلقوم

خوابِ تاریخ را می آشوبد

جیغِ زن هایِ "غزه" ی مظلوم


حبس یعنی که زندگی آری!

مثلِ اکسیژنی که در ریه است

تا گذرنامه ی پرستوها

توی دست "عماد مغنیه" است


به تو یک مثنوی بدهکارم

"خاور"ی که "میانه"ی دردی

با همین شاخه های زیتونت

چه به روزم...به روزت آوردی!


گریه کردم زوالِ انسان را

با خدایی که ظاهرا تنهاست

با خدایی که بی گمان هر شب

یادِ دستان "ویکتور خارا" ست


آه! ای عشق منقبض در خشم

زخم زیبای خفته در جانم

پرچمِ سرخِ پرغرورت کو

تا به "کوبانی" ات بکوبانم؟!


ای که روی زمینِ ناهموار

صوفیانه ترین سماع منی

سنگرم را پر از حماسه بکن

تو مقدس ترین دفاع منی


آه! جغرافیای غمگینم

نقطه ی صفرِ مرزیِ انسان

با توام ای مهندس تاریخ!

ای "پرولتاریا"ی تیر و کمان!


این شعر را در شماره ی چهل و سوم نشریه ی الکترونیکی عقربه بخوانید.

شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت 13:43

نبودن و بودن

سرِ زا رفت کودکی که منم

_داستان توی نطفه اش خفه شد_

پارادوکسِ نبودن و بودن

واردِ "فکت" های فلسفه شد


شعرهایم یتیم تر شده و

با همان طفلِ مرده سر کردند

شوریِ اشک مادرم کم بود

نمکش را زیادتر کردند


پیچ در پیچِ راهِ سنگاسنگ

می دویدم به هیچ سو...هر سو

می شنیدم سکوت سردش را

گوش در گوشِ رازهای مگو


سوگمندانه ماه و سال گذشت

هر کدامش "محرَم"ی بود و

از مفاهیم ظاهرا ساده

درکِ من درکِ مبهمی بود و


فکر کردم که عشق یعنی کشک

مثل "کرخه" که عاشق "راین" است

یا که حتی حقیرتر از این

خرسِ افسرده ی "ولنتاین" است


فکر کردم که می شود تویِ

"لیستِ شیندلر" همیشه آخر بود

می شود مفت گشت و مفت چرید

فکر کردم که می شود خر بود


می شود خونِ تازه را بو کرد

می شود با درنده ها خو کرد

می شود لوله ی مسلسل را

با مسیر پرنده همسو کرد

می شود روی میزها رقصید

آس ها را از آستین رو کرد

می شود فاصله گرفت از خود

فکر کردم که می شود...و نشد


ناامید از همیشه ی خویشم

ناامید از هنوزهای عبث

می روم تا به خواب برگردم

توی امنیت وسیع قفس


به هوای فجیع تر مردن

از خودم پل , به سویِ شعر زدم

خونِ تازه چکیده از زیرِ

چسب زخمی که روی شعر زدم


ترس دارم از این چنین بودن

از افولِ مترسکی که منم

مادرم کو که باز گریه کند؟

سرِ زا رفت کودکی که منم


توضیح: "لیست شیندلر" عنوان فیلمی ست از استیون اسپیلبرگ

دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 09:34

مرگ مولف*

از راه هایی که نرفتی عاقبت روزی

با دست های خسته ات آورده خواهی شد

گریه نکن این اول بازی ست چون آخر

از شوری اشکت نمک پرورده خواهی شد

باور بکن این قصه خون تازه می خواهد

باور بکن...یا کرده ای...یا کرده خواهی شد


پا می فشارد روی قانونت پدالِ گاز

تو ناگزیری از خود و اصرارِ خود هستی

یک قتل عام دسته جمعی گونه هستی که

مشتاقِ بالا رفتنِ آمار خود هستی

کز می کنی کنج خیابان روزهایت را

در آستینِ خیس از اشکت مارِ خود هستی


از ذهنِ خود رد می شوی مثل خیالی دور

جا می گذاری روی چشمت جای پایت را

آهسته بشکن تا که خوابت را نیاشوبی

محکم بغل کن تکه های انزوایت را

"اقرا" به اسم شاهرگ "اقرا" به اسمِ تیغ

پیغمبری هستی که حتی آیه هایت را...


یک تیغِ دیگر تا تهِ این ماجرا باقی ست

تیغی که با رگ های تو همبستری کرده

این شهر , لحنِ بغض هایت را نمی فهمد

شهری که در حقت فقط نامادری کرده

همراه "نیچه" گریه کردی که : خدا مرده!

هر ناخدایی که رسیده داوری کرده


باید بمیری چون به غیر از مرگ تو چیزی

این متنِ "مازوخیست" را راضی نخواهد کرد

"مرگ مولف" ایده ی خوبی ست چون این طور

این قصه دیگر قهرمان سازی نخواهد کرد

بی تو نمایشنامه پایانی نخواهد داشت

غیر از تو دیگر هیچ کس بازی نخواهد کرد


از روزهایِ بعد , جایِ خالی ات خالی ست

_فرقِ میانِ خود ,  و جایت را نمی فهمی_

با یاس می گویی که : باید باز بازی کرد

_این یک قلم از حرف هایت را نمی فهمی_

داغی...نمی فهمی...ولی بدجور می لرزی

سرمای سختِ استوایت را نمی فهمی


زیر زبانت مزه ی خون و شراب است و

توی سرت یک آدم حاضر جواب است و

پایانِ بیداری به غیر از خواب , خواب است و

با گریه می خواهی چه چیزی را بفهمانی؟!


*نظریه ی "مرگ مولف" اولین بار توسط "رولان بارت" در ادبیات پست مدرن مطرح شد.




<< 1 2 3 4 5 ... 14 >>