مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

جمعه 17 مهر 1394 ساعت 23:50

جهات اربعه

تو از کجای جهانم مرا صدا کردی؟

که شرق و غرب و جنوب و شمال من شده ای!

چه کار خوب , برای که , در کجا کردم ؟

که بین این همه بدبخت مال من شده ای !


[که بین این همه بدبخت مال من شده ای ...?!!!]

اگر چه جمله ی بالا نهایت رویاست

ولی به رغم غم و بغض و اشک معتقدم

خدای فاصله ها هم تهِ دلش با ماست !


شمال خاطره هایم ,  و شرق امیدم

جنوب خواهش من , مغرب بهار آور

جهات اربعه ام باش , ای عسل بانو !

جهات اربعه ام باش , ای غزل دختر !


بگیر دست خودت سرنوشت نحسم را

مرا از این منِ بدبخت , خوب خالی کن

مرا بگیر و ببند و مرا بریز و بپاش

مرا به آنچه که هستم دوباره حالی کن!


نبودنت به گواه هواشناسی شهر

شروع بارش بی وقفه ی مسلسل هاست

و حکم تیر , برای کسی که نذرت شد

ولی به طرز عجیبی هنوز هم تنهاست !


چرا نگاه نکردی؟ چگونه دور شدی؟

_سوال پنجره وقتی که نیستی این است_

حضور خوب تو آغاز فلسفیدن هاست

چگونگی و چرایی و چیستی این است !


چقدر ، آب ندادی گل دلم را تا

به مریمانه ترین حالت خودش پژمرد!

چقدر ناله شدم از دهان اشعارم !

چقدر شاعرِ تو در نبودنت افسرد !

چقدر غیبت تو پشت میز پیدا بود !

جذام حسرت تو جان لاغرم را خورد!

منی که این طرفِ میزِ شام بیدارم

تویی که آن طرفِ میز شام خوابت برد!

همیشه اول قصه یکی خودش را باخت

و نقش اول قصه همیشه آخر مرد !


تمام آنچه که خواندی مرور عشقت بود

چه می شد از ته قصه  به خانه برگردی ؟!

من از کجای جهانت به بعد گم شده ام؟

تو از کجای جهانم مرا صدا کردی ؟!


جمعه 10 مهر 1394 ساعت 12:33

تهوع

از مشت ما پرنده ی شادی فراری است

تقویم هایمان همه از عید , عاری است

این چندمین هزار شب از بیقراری است؟

امروز روز چندم از این قرنِ ماتم است ؟!


آفت شروع می شود از ابتدای برگ

ریشه تمام می شود از اولین تگرگ

روی درخت کنده شده : زنده باد مرگ !

روی درخت کنده شده : کار آدم است !


چاقو به قلب دار و ندارت , به باورت

صدها تبر به ریشه ی سست و محقرت

تیر خلاص سمت شپش خانه ی سرت

هر چه زیادتر بزنی باز هم کم است !


سم توی جامِ جمجمه ات _ اجتماعِ جیغ! _

بنزین و چارپایه ی سست و  طناب و تیغ

فندک به نامِ نامیِ سوزان ترین حریق ....

اسباب خودکشی همه جوره فراهم است !


کار دلت کشیده به باتری , و درهمی

بازیگر سیاه تئاتری , و در همی

"روکانتنِ تهوعِ سارتری*"و در همی

[ _آقا سوا نکن! که سر و مغز در هم است! ]



توضیح : "آنتوان روکانتن" شخصیت اصلی رمان " تهوع" اثر ژان پل سارتر.


چهارشنبه 18 شهریور 1394 ساعت 16:42

هجرانی


سلام عشق بزرگم! اجازه آیا هست

که میزبان تو باشم برای "هجرانی" ؟


*********

شبیه معجزه هستی , به خواب می مانی

تو  ریزش  غزلی  در  هوای  بارانی


و بین این همه آدم که تخم کفتارند

نجیب زاده ترین شکل و نوع انسانی


به هر چه که , تو به آن مومنی , مسلمانم

به مذهبی که نداری , به نامسلمانی


تو نقش محوریِ ماجرای عشق منی

شبیه "مشرقیِ" فیلم های "جیرانی" *


تو را به این شب زخمی , تو را به شعر کبود

تو را به اول قصه , به آن "یکی" که نبود


تو را به هر چه که از تو برای من مانده ست

تو را به چشم عجیب ت که ماهِ تابنده ست


تو را به جان پرستو , تو را به حرمت کوچ

تو را به آفتِ رفتن , تو را به نکبت کوچ


قطار خاطره ها باش روی ریل جنوب

که جاده فحش درازی ست زیر جلد غروب


غبار راه نشسته به روی اشعارم

و سرفه می کنمت از گلوی اشعارم


از این مسیر موازی رکب چنان خوردم

نخواستم که بمیـــ.....تا که ناگهان مردم!


تمامِ شاعرِ تو در تمامِ زنجیر است

شتاب کن که برای نبودنت دیر است!


مرا خلال نبردم برای بودنِ تو

کمک بکن که نمیرم, ای آخرین سنگر!


بریز توی سرم مستیِ حضورت را

و از سرِ همه ی مردهای شهر بپر !


مرا به نشئه ی مویت _ به عطر گندمزار _

مرا به لذتِ کشف ات , مرا به خواب ببر


مرا به ابر , به باران , به شرجی چشمت

مرا به "شعرِ تر"ت  , ای غزل ترین دختر !


به (-ده دقیقه ی دیگر کنار تو هستم!)

مرا به شانس دوباره , به فرصت آخر


مرا به اولِ خط ,  روز اولِ دیدار....

تو را به مرگِ من از خیرِ رفتنت بگذر !



توضیح : زنانی با نام خانوادگی "مشرقی" معمولا نقش اول و محوری زن در فیلم های "فریدون جیرانی" هستند.مانند "مهین مشرقی" در فیلم "شام آخر" و....

پنج‌شنبه 22 مرداد 1394 ساعت 16:39

مکاشفه

دلِ تاریخِ عشق , خون شده از

چشم های مخوف و جانی تو

ای که در قصه ها کمربسته

"شیخ صنعان"* به خوکبانی تو!


توی تاریخ  آمده که شما

آتش افروز تخت جمشیدی

تو خدابانوی "اماتراسو" **

باعث اقتدار خورشیدی.


خاستگاه ترانه دست تو است

زادگاه عسل در آغوشت

کشورِ واژه زیر پیرهنت

پایتخت غزل در آغوشت


چه کسی لایق است غیر از تو

که بر این شهر سلطنت بکند؟

و خودم باید اعتراف کنم

شاعری مثل من غلط بکند


که برای کِشاندنت در شعر

با غم و بغضش ائتلاف کند

شاعری مثل من فقط باید

دورِ تو, دائما طواف کند


(( ما عرفناک حق معرفتک ))***

عاشقت هر که نیست بی دین است

می کشی تا دوباره زنده کنی

((از کرامات [عشقِ] ما این است !))


خیل انبوهِ دوستدارانت

گم شده زیر کافِ کثرتِ تو

این چنین قرن هاست جا مانده

قلب من روی "قافِ" قامتِ تو


قلب من توی مشت تو مانده

و تو را باز می کنم از مشت

توی خوابت مرا نمی بینی

که بغل می کنم تو را از پشت؟


از تهِ خارزارِ تنهایی

تا فرازی دویده ام که تویی

در پی کاوش معادن عشق

به پشیزی رسیده ای که منم!

من به چیزی رسیده ام که تویی!



توضیح:

*- داستان شیخ صنعان از زیباترین داستان های کلاسیک فارسی ت که به زیبایی و تفصیل در "منطق الطیر" عطار آمده است.داستان حکایت زاهدی ست که روزی با دیدن دختری مسیحی عاشق او می شود و این عشق با او چنان می کند که پس از پنجاه سال زهد و عبادت ردای زهد را رها می کند و به شرط دختر ترسا برای وصال با او مبنی بر یک سال شبانی  گله ی خوک های او گردن می نهد و........

**- نام خدابانو (الهه) ی خورشید در اساطیر ژاپنی(برای اطلاعات بیشتر می توانید مراجعه کنید به کتاب "اساطیر ژاپن" تالیف ژولیت پیگوت و ترجمه ی باجلان فرخی)

***- حدیثی ست بی سندصحیح و منسوب به پیامبر اسلام به معنای ( خدایا! آنچنان که شایسته ی بزرگی توست تو را نشناختم!)




دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 18:43

او/تو در سه نما

1

خنده می کرد و ذوق می کردم

گریه از فرط شوق می کردم


خنده می کرد تا بخنداند

و مرا دورِ خود بگرداند


خنده می کرد و بوی آتش داشت

داستان ها که پشت چشمش داشت


خنده می کرد تا بمیراند

آنچه را باید او نمی داند


آن قدر خنده کرد تا خوابید

عاشقش بودم و نمی فهمید !


2

گریه می کرد و خون دماغ شدم

بدترین شکلِ اتفاق شدم


گریه می کرد و ناامید شدم

اشک هایی که می چکید شدم


گریه می کرد و دور می انداخت

سال هایی که در کنارم ساخت


گریه می کرد و باز می نوشید

لخت بود و مرا نمی پوشید


گریه می کرد و شعر من تر شد

بد نشد , بدتر و تر و تر شد


آن چنان گریه کرد تا خندید

عاشقش بودم و نمی فهمید !


3

گریه و خنده ات شبیه همند

هر دو حست همیشه محترمند


توی هر دو منم که می بازم

من که با ذائقه ت نمی سازم


خواب دیدم که باورم کردی

زدی و سیم آخرم کردی


زیر باران بدون چتر بیا

از همان ابتدای سطر بیا


از دل شعرهای شیدایی

که شباشب به خواب می آیی


با تو بی شک کمال نشئه گی است

چشم تو دانه های خشخاش اند


با تو باید همیشه بر تخت م

تاس ها روی جفت شش باشند


توی چشمت اساس جاذبه است

که سرِ شعر , سیب می افتد !


توی چشمت همیشه این گونه

اتفاقی عجیب می افتد !


آخرین راه وصله بر زخم و

اولین راه , روبرو شدن است


چاره ی لحظه های جِر خورده

با نخِ خاطره رفو شدن است


من میان دو حس تو درگیر

تو درون منی که در زنجیر....


مثل تقطیعِ آخرِ مصراع

دست کوتاه,( از تو) را بلند بگیر!

<< 1 2 3 4 5 ... 14 >>