مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

پنج‌شنبه 22 مرداد 1394 ساعت 16:39

مکاشفه

دلِ تاریخِ عشق , خون شده از

چشم های مخوف و جانی تو

ای که در قصه ها کمربسته

"شیخ صنعان"* به خوکبانی تو!


توی تاریخ  آمده که شما

آتش افروز تخت جمشیدی

تو خدابانوی "اماتراسو" **

باعث اقتدار خورشیدی.


خاستگاه ترانه دست تو است

زادگاه عسل در آغوشت

کشورِ واژه زیر پیرهنت

پایتخت غزل در آغوشت


چه کسی لایق است غیر از تو

که بر این شهر سلطنت بکند؟

و خودم باید اعتراف کنم

شاعری مثل من غلط بکند


که برای کِشاندنت در شعر

با غم و بغضش ائتلاف کند

شاعری مثل من فقط باید

دورِ تو, دائما طواف کند


(( ما عرفناک حق معرفتک ))***

عاشقت هر که نیست بی دین است

می کشی تا دوباره زنده کنی

((از کرامات [عشقِ] ما این است !))


خیل انبوهِ دوستدارانت

گم شده زیر کافِ کثرتِ تو

این چنین قرن هاست جا مانده

قلب من روی "قافِ" قامتِ تو


قلب من توی مشت تو مانده

و تو را باز می کنم از مشت

توی خوابت مرا نمی بینی

که بغل می کنم تو را از پشت؟


از تهِ خارزارِ تنهایی

تا فرازی دویده ام که تویی

در پی کاوش معادن عشق

به پشیزی رسیده ای که منم!

من به چیزی رسیده ام که تویی!



توضیح:

*- داستان شیخ صنعان از زیباترین داستان های کلاسیک فارسی ت که به زیبایی و تفصیل در "منطق الطیر" عطار آمده است.داستان حکایت زاهدی ست که روزی با دیدن دختری مسیحی عاشق او می شود و این عشق با او چنان می کند که پس از پنجاه سال زهد و عبادت ردای زهد را رها می کند و به شرط دختر ترسا برای وصال با او مبنی بر یک سال شبانی  گله ی خوک های او گردن می نهد و........

**- نام خدابانو (الهه) ی خورشید در اساطیر ژاپنی(برای اطلاعات بیشتر می توانید مراجعه کنید به کتاب "اساطیر ژاپن" تالیف ژولیت پیگوت و ترجمه ی باجلان فرخی)

***- حدیثی ست بی سندصحیح و منسوب به پیامبر اسلام به معنای ( خدایا! آنچنان که شایسته ی بزرگی توست تو را نشناختم!)




دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 18:43

او/تو در سه نما

1

خنده می کرد و ذوق می کردم

گریه از فرط شوق می کردم


خنده می کرد تا بخنداند

و مرا دورِ خود بگرداند


خنده می کرد و بوی آتش داشت

داستان ها که پشت چشمش داشت


خنده می کرد تا بمیراند

آنچه را باید او نمی داند


آن قدر خنده کرد تا خوابید

عاشقش بودم و نمی فهمید !


2

گریه می کرد و خون دماغ شدم

بدترین شکلِ اتفاق شدم


گریه می کرد و ناامید شدم

اشک هایی که می چکید شدم


گریه می کرد و دور می انداخت

سال هایی که در کنارم ساخت


گریه می کرد و باز می نوشید

لخت بود و مرا نمی پوشید


گریه می کرد و شعر من تر شد

بد نشد , بدتر و تر و تر شد


آن چنان گریه کرد تا خندید

عاشقش بودم و نمی فهمید !


3

گریه و خنده ات شبیه همند

هر دو حست همیشه محترمند


توی هر دو منم که می بازم

من که با ذائقه ت نمی سازم


خواب دیدم که باورم کردی

زدی و سیم آخرم کردی


زیر باران بدون چتر بیا

از همان ابتدای سطر بیا


از دل شعرهای شیدایی

که شباشب به خواب می آیی


با تو بی شک کمال نشئه گی است

چشم تو دانه های خشخاش اند


با تو باید همیشه بر تخت م

تاس ها روی جفت شش باشند


توی چشمت اساس جاذبه است

که سرِ شعر , سیب می افتد !


توی چشمت همیشه این گونه

اتفاقی عجیب می افتد !


آخرین راه وصله بر زخم و

اولین راه , روبرو شدن است


چاره ی لحظه های جِر خورده

با نخِ خاطره رفو شدن است


من میان دو حس تو درگیر

تو درون منی که در زنجیر....


مثل تقطیعِ آخرِ مصراع

دست کوتاه,( از تو) را بلند بگیر!

یکشنبه 4 مرداد 1394 ساعت 20:31

جشنواره ها

جایی رسیده ای که روانت نمی کشد

حتا برای جیغ , دهانت نمی کشد !

 

جان کنده ای جهان خودت باشی و نشد

راهی به سمت آنِ خودت باشی و نشد

 

جان می کنی که بگذری از خود نمی شود

با اینکه می روی , ولی از رو نمی رود

 

پایی که خسته از همه ی سنگلاخ هاست

پای کسی که قاعدتا لنگ در هواست !

 

هر کس که می رسد به تو بیگانه می شود

]- آقا سلام ! - جان!بله؟!...] یک دفعه می رود !

 

یک دفعه می رود , و تو از یاد می روی

در یاد می نشیند و بر باد می روی

 

توی خودت مچاله و کنسرو می شوی

بر میز شامِ قاتلِ خود سرو می شوی

 

جایی به غیر قبر خودت چال می شوی

بالا می آورندت و انزال می شوی

 

خون می شوی که می جهی از رگ به باورت

تا لخته لخته می گذرد از برابرت

 

شهری که مثل یک قفس تنگ و تار بود

با هر کسی که بود, و شکل فرار بود !

 

این درد مشترک به توان هزاره هاست

تاریخِ زخمِ حک شده بر سنگواره هاست

 

تکرار می شوی و به پایان نمی رسی

این قلب نیست , دایره ای از دوباره هاست


 اره کشیده شد به رگ روح لاغرت

روحی که زخمی از اثر آرواره هاست

 

از شش جهت به مزرعه ی تیغ می رسد

شهری که تحت سیطره ی هیچ کاره هاست

 

چیزی که رفت ماه درون محاق بود

چیزی که ماند رد عبور ستاره هاست

..............

گرگی که نقش گوسفند داشت توی فیلم

کاندید خرس قهوه ای ! جشنواره هاست !

 

 

چهارشنبه 31 تیر 1394 ساعت 18:35

به تماشای کوچ درناها (3)

تا عمق زیتون زارِ چشمت , چشم می دوخت

مردی که هر شب نخ به نخ تا صبح می سوخت

..............................

شب ها که شیطان توی چشمت وول می خورد

آدم دوباره در هوایـــــت گــــــول می خورد


آدم هوس می کرد حوای تو باشد

اغواگر چشمان زیبای تو باشد


یک عمر می خواهم تو را یک سر ببارم

در موردت با هیچ کس شوخی ندارم !


آه ای خدای مستتر در قامت زن !

آه ای ضمیر "تو " که پنهان است در " من " !


بامن بیا در خلوت "شب های روشن "  *

تا " کوچ درناها " تو را از نو سرودن


با شوق فردا با تو بودن خواب رفتن

تا پلک , سمت داغِ خورشیدت گشودن


یخ بستن و گم کردنت در "صفر مطلق "  **

از "سِفر پیدایش "*** تو را پیدا نمودن


زیر هجوم خاطراتت گریه کردن

اندازه ی زیبایی ات دلتنگ بودن


می خواهمت بی چتر / عریان / زیر باران

می گریمت در بغضِ دودآلودِ تهران


می گریمت طوری که استحقاق داری

می گریمت ای آخرین امیدواری !


می گریمت از ساعتی که بغض نگذاشت.....

تا ساعتی که بندِ چرمِ قهوه ای داشت


شیرینِ من ! یادت بماند ما مزارِ

یک بیستون فرهاد را با اشک شستیم


ما آخرین نسل از تبار عاشقانیم

نسلی که رفت از یاد را با اشک شستیم


ما عشق را با "سعدی" و "سایه" سرودیم

ما شعر "فرخزاد " را با اشک شستیم

............

توی هواپیما من و یادت نشستیم

روزی که "مهرآباد " را با اشک شستیم

............

می ایستم بر آسمانی  که تو هستی !

تا خویش را در اوج اندازه بگیرم

از پا نمی افتم خیالت تخت باشد

می ایستم آن قدر تا با تو بمیرم !



توضیح :

* "شب های روشن" عنوان فیلمی ست از فرزاد موتمن که برداشتی آزاد است از رمانی به همین نام از عالیجناب داستایفسکی.

** صفر مطلق یا "صفر کلوین " معادل -273 درجه سانتی گراد و دمایی که دستیابی به آن برای بشر ناممکن است !

*** "سفر پیدایش " اولین بخش از عهد عتیق کتاب مقدس می باشد.

جمعه 26 تیر 1394 ساعت 10:21

نابرادری


تا چند پشت قبل به چنگیز می رسم

اصلا به یک قبیله ی بدمست می خورم

من راه اولم که به پایان نمی رسم

من راه آخرم که به بن بست می خورم


بین هزار و سیصد و پنجاه و هفت راه


بعد از هزار و سیصد و پنجاه و هفت روز

بعد از هزار و سیصد و پنجاه و هفت شب

ساعت به خواب می رود و من به خواب تر

ساعت به خواب می رود و می روم عقب


ما متهم شدیم به تکرار اشتباه !!


ما متهم شدیم به خونخواری زمین

ما متهم شدیم که باران نمی زند

اصلا به ما چه که , پدری گریه می کند؟!

اصلا به ما چه که , پدری قبر می کند ؟!


ای تف به روی این شب ناساز روسیاه !!


انسان تمام شد , و گلی رفت روی مین

انسان تمام شد ,  و گلی رفت زیر تانک

بعد از عبور "یکصد و هفتاد و پنج "سرو

جنگل مصادره شد و افتاد دست بانک


ما قوم نابرادر و "ما هیچ , ما نگاه " *


پرده کشیده شد , و یکی مثل خرس خورد

پرده کشیده شد , و یکی برد تند و تیز

پرده کشیده شد , و یکی هیچ کم نداشت

پرده کشیده شد , و یکی رفت پشت میز


سیفون کشیده شد , و یکی رفت توی چاه !



* توضیح : عنوان آخرین کتاب زنده یاد سهراب سپهری.

<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 14 >>