مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

پنج‌شنبه 16 آبان 1392 ساعت 11:55

منصور (تقدیم به کرکس ها)

((پس پای هایش ببریدند. تبسمی کرد و گفت: «بدین پای سفر خاک می کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند؛ اگر توانید، آن قدم ببرید». پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید و روی و ساعد را خون آلود کرد.))

-تذکره الاولیا(ذکر بر دار شدن منصور حلاج)



تقدیم(بی لبخند) به: منقار کرکس ها!

_مغزی که از افکار ممنوعش رکب خورده _

از بیت دوم راوی این قصه دیگر نیست

این ماجرا راوی ندارد....راوی اش مرده!

.........

این ردّ پای فکر های قبل خوابم است

بوی عرق....بوی تعفن روی یک بالش

با دست هایم مغز خود را می فشارم من

تا چکّه چکّه می چکد چرکی چنین چندش.


خواندن ندارد قصه ای که راوی اش مرده

این قصه را باید ببینی چون تماشایی ست:

رقصیدنم بر تیزی تیغ ممیز هاست

همبستری با واژه های لخت و هر جایی ست.


سلّول های مغز من آتشفشان بودند

مثل هیولا هی مرا خوردند و خوردند و

پاهای من زنجیر را باور نکردند و

من را به سمت واژه های لخت بردند و


دیدم زبان سرخ آخر کار دستم داد

سرهای سبزی را برای عبرت آوردند

حنّاق گاهی لازم است و من ندانستم....

سلاخ ها ساتورها را تیز می کردند....


من سمبل سلب "حقوق" یک "بشر" بودم!

هر جا که شد "منشور" خود را با خودم بردم

ویزا به ویزا مهر "باطل شد" مرا خورد و

کشور به کشور گور خود را با خودم بردم.


اکنون سراپا آتش و انگیزه و شورم

این شرزه گی های قلم میراث"منصور" است

"بغداد" می داند که در ادوار این تاریخ

منصور بی شک اولین جانباز سانسور است.


ای کاش می شد یکسره با خاک یکسان کرد

جغرافیایی که در آن آواز ممنوع است

سهم من از کل زمین یک غار تنگ است و

از آسمان سهمم فقط ((پرواز ممنوع)) است.


من خاکی ام....یک آدم نیمه "نئاندرتال"

بی بال و پر پشت در این آسمان پست

وقتی مگس هم قدرت "پرواز" را دارد

"پرواز" صرفا ژست روشنفکری محض است.

.............


این فاصله باید که طی می شد به هر صورت

از فرش قرمز تا ورای خطّ قرمز ها

از دم تکان دادن برای یک مجوز تا

قی کردن پیوسته بر میز ممیزها.


شاید برایت بازی جذّاب و گیرایی ست

_جر خوردن شاعر به روی دفتر شعرش_

از "game over" خوشحالی و اما نمی دانی

می جنگد او یک بار دیگر , از سر شعرش.


از سیم های خاردار تو گذر کردم

آماده ی برخورد مین های پس از, اینم

در من "خراسان"ی سراسر سرخگون جاری ست

من "سربدار باشتین"های پس از ,اینم.


بیهوده زحمت می کشی...من باز خواهم گشت

بر روی نام خود بکش آن ماله را لطفا !

از پوز سگ دریا نجس هرگز نخواهد شد

آقای سانسورچی! ببند آن گاله را لطفا!

پنج‌شنبه 2 آبان 1392 ساعت 15:00

مرزها*


کوچ کن از وطن هرزه ی این آدم ها
از لجنزار تن هرزه ی این آدم ها
چندش آور تر از این نیست که رامت بکند
اصطکاک بدن هرزه ی این آدم ها
حیف تو اینکه حرامت بکنند و بشوی
خواه ناخواه زن هرزه ی این آدم ها
شایعه پشت سر هر که تو را دارد هست
بی خیالِ دهن هرزه این آدم ها
........
کوچ کن تا که از این مهلکه جان در ببریم
از عصب سوزی این معرکه جان در ببریم
شب به شب طی شد از این فصل بد طاعونی
و به اندازه ی یک شب به تنم مدیونی
کاش مرز من و تو غیر لباست باشد
تو بدهکار منی! خوب حواست باشد!
خوب من موقع آن نیست مردد بشوی
مرد می خواهی از این فاصله ها رد بشوی
می شود کم بکنی بعد همه فاصله ها؟
می شود سر نروی از سر این حوصله ها؟
می توانی که مرا با خودت آغاز کنی؟
بال سمت غزل تازه ی من باز کنی؟
می شود جان دوباره به قوافی بدهی؟
می شود عشق به اندازه ی کافی بدهی؟
می توانی که مرا دست خودت بسپاری؟
می توانی فقط این بار بگویی :آری!؟
حیف اینها همگی حسرت و افسوس من است
فکر تنها شدنم باعث کابوس من است
..........
من که رفتم و تو خوش باش که تنها شده ای
شک ندارم که به دست کسی ارضا شده ای
من که رفتم پی این زندگی لامذهب
پی سگ دو زدن و محو شدن در دل شب
زندگی فحش رکیکی ست که دائم خوردم
زهر در شیشه ی شیکی ست که دائم خوردم
زندگی فاصله ی عشق من و کینه ی توست
سردی رابطه ی دست من و سینه ی توست
زندگی حاصل یک عمر دویدن ها است
عشق در یک قدمیِ نرسیدن ها است
چون سرابی که فقط تشنه ترت می سازد
زل زدن....خیره شدن....هیچ ندیدن ها است
اتفاقن همه ی آنچه که ما می بینیم
لذتش در فقط از دور شنیدن ها است
زندگی مرتع بی مرز طمع ورزی هاست
گاه نشخوار شدن گاه چریدن ها است
گوشه ی یک قفس تنگ گرفتاریم و
کرکسی در صدد لاشه دریدن ها است
......
کاش می شد که به این شانه ی بی جان و نحیف
دست تقدیر کمی صبر و تحمل بدهد
لحظه ها کندترین حالت خود را دارند
مرگ باید که کمی عقربه را هل بدهد
تو رسیدی ته این قصه به پایان خودت
من همان بچه کلاغم که به لانه نرسید
"سگ ولگرد" هدایت نشده تیپا خورد
"آدم خنزری" قصه فقط درد کشید**
مرزها زندگی ام را به گروگان بردند
تف به گور پدر زندگی در تبعید!

پ.ن
*بازنویسی غزلی قدیمی از نگارنده زیر عنوان "زندگی به روایت یک شاعر غمگین"
**به شادباش روان عاصی صادق هدایت که سرکشی را از او آموختم.


این شعر را در شعر و غزل امروز بخوانید.