مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

چهارشنبه 27 اسفند 1393 ساعت 23:01

جهانی بدون تو , جهانی بدون من

"مش حسن*" گاو خوشگلش را بست

در طویله به صرف یونجه و جو

غافل از اینکه قصه بی رحم است

آی مشدی!! کجای کاری تو؟!  

.....

.....

پشت هر مرد یک زنِ تنهاست

پشت هر مرد خنجر تیزی ست

اینکه گرگ مودبی باشی

راه خوبی برای خون ریزی ست.


پشت هر زن تمامِ تنهایی

پشت هر زن سکوتِ اجباری ست

اینکه یک مادیان زیبایی

شرط کافی برای بیگاری ست.


خسته از مثلِ کرگدن بودن

خسته از راه های پیچاپیچ

پابرهنه به چاک جاده زدن

از سفر کردن از خودت تا هیچ.


خسته از یاس های فلسفی و

خسته از ایست های بعد از "ایسم"

به تکامل , به جنگلت برگرد

حلقه ی ناپدید "داروینیسم** " !!


موطن ات را دوباره برپا کن

در جهانی به پاکیِ کودک

در جهانی بدون "قصر" و "اوین"

در جهانی بدون "کهریزک"


چند کیلو اضافه تر هستی

بر تلنبارِ کودِ انسانی

توی گوشت مدام می پیچد

ضجه ی گوشت های قربانی!


هیچ کس آدمت حساب نکرد

خوش به حالت جناب سوپرمن!

دزدها هم تو را ندزدیدند

گاو خوبی نبوده ای حتمن !


سایه ای که شبیه زنجیر است

می کشاند تو را به صلابه

در تو باران سرب می بارد

به کلفتی شیشه نوشابه !!


ما گرفتار جبر و تاریکی

ما دچار شب و شب ادراری

ای خدا می شود که دستت را

از سر این قبیله برداری ؟!

......

......

پشت هر مرد یک زن تنهاست

پشت هر مرد خنجر تیزی ست

پشت هر مرد یک سلاح مخوف

پشت هر مرد بی گمان چیزی ست!!



توضیح:


1 _ اشاره به داستان "گاو" اثر غلامحسین ساعدی و فیلمی با همین نام ساخته ی داریوش مهرجویی.

2 _ مکتبی بر اساس نظریه ی تکامل چارلز داروین.



این شعر را در آوانگاردها بخوانید.

سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 23:49

به تماشای کوچ درناها

با همین شعر می توان گم کرد

پا به پایت هراس فردا را

پرت کرد از فراز ابروهات

"شیش دانگ" حواس فردا را


در همین شعر می توان طی کرد

کل این راه را , و باز دوید

در کنارم بخواب دختر جان!

در همین شعر می شود خوابید!


گونه هایت , لبت , و دستانت

_ دست و دلباز های اندامت _

حسرت دست های این مرد است

مردِ محلول در تهِ جامت


توی چشمت عصاره ی ماه است

_ عسل کوه های "کردستان" _

روی خوابم بپاش چشمت را

و مرا سمت ماه برگردان !


و مرا سمت ماه برگردان

تا پلنگانه های شب تا صبح

تا تهِ سوختن در آغوشت

از حریق تنِ تو تب تا صبح


از حریق تنِ تو تب تا صبح

تا طلوع نجیب چشمانت

دست آخر مرا ببر با خود

تا غروب غریب "تهران" ت


تو به کابوس من نمی آیی

عطر افسونگری که قبل از خواب...

ریشه هایت به آب وابسته ست

گل نیلوفری که در مرداب....


بانی این بنای ویرانی !

روح مستور در تجسدّ جان

اولین "عشق سالهای وبا" *

آخرین بازمانده ی انسان!


خواب دیدم که می دوی با من

آهوانه میان "آهو دشت"

باز هم تیتر می زند "کیهان" :

_ ایها الناس! فتنه گر برگشت!


ایها الناس! می روم با او

سمت  آغوش آبی دریا

"به تماشای آب های سپید" **

به تماشای کوچ دُرنا ها!



توضیح:


1 _نام رمانی ست از مارکز که فیلمی نیز بر اساس آن ساخته شده است.

2 _ نام آلبومی موسیقی‌ست اثر حسین علیزاده و ‍ژیوان گاسپاریان




این شعر را در دوازدهمین شماره ی ماهنامه ی ادبی تیراژه بخوانید.

جمعه 8 اسفند 1393 ساعت 10:02

آقای گرگ ! خانم آهو !


این یک بلیط یکطرفه سمت ناکجاست

این یک سفر به شهر تو از پشت پنجره ست

این قتل عام داشته هایم بدون توست

این گور دسته جمعی یک عمر خاطره ست

..........

با او نشسته ای و سرت گرم بوسه است

با آدمی که مثل من از تو خدا نساخت

حالا  تویی  برابر  یک  اتفاق  لُخت

با آدمی که جنس تو را خوب می شناخت!!


مثل کسی که بال در آورده و رهاست

می خواستم که پر بکشم در هوای تو

نگذاشتی! و حسرت آن تا ابد به جاست

خالی ترین گزینه ی خالی ست جای تو!


ایمان پرصلابت این بی خدا شدی

وقتی که هر چه جز تو و جز تو دروغ بود

من مانده ام تو چند نفر بوده ای عزیز!

حتا پس از تو نیز اتاقم شلوغ بود !!


دستم نمی رسد به مسیحای پیکرت

ـــ "حی علی البغل!" ... [و دو دستم نمی رسد]

پایم نمی کشد که بخوانم نماز را

ــــ "قد قامت العسل!"...[و دو دستم نمی رسد ]


دیگر "دیازپام" به من کارساز نیست

اعصاب من مشوش و ناکوک و خط خطی ست

همواره یک دریغ بزرگی به شعر من

همواره درد قسمت این مرد پاپتی ست

........................

با او که مست می کنی از دست می روم!

خون من است ریخته توی شرابتان !

آقای گرگ! خانم آهو ! یواش تر !!

لعنت به قژ قژ فنر تختخوابتان !!