مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ساعت 09:39

جیغ

روی زخمم به غیر دست خودم هیچ دستی نمک نمی پاشد

(تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمی باشد ! )


خسته ام از هراس بیداری از جهانی که مردگی کردم

( تا توانی) بگیر دستم را تا به خوابی عمیییییق برگردم


از جهانی که مردگی کردم لاشه ای آش و لاش بر جا ماند

هر کسی که به دادمان نرسید روی این لاشه فاتحه می خواند!


توی مغزم هزار آلت زشت گرم تکثیر نسل خود بودند

کرم هایی حلال زاده که خوب، شکل اجداد و اصل خود بودند


[ _ مثل اینکه قرار بر این بود ما جهان برابری باشیم!

مثل اینکه قرار بر این بود گوسفندان بهتری باشیم! ]


از رسالت مرا تهی می کرد "جلجتا"یی که بر صلیبم بود

یک مسیح شکست خورده و منگ ،قرن ها بعد توی جیبم بود


قرن ها بعد زیر بمباران ،از رسالت مرا تهی می کرد

جنگ های جهانی چندم کل تاریخ را ..... می کرد


از رسالت مرا تهی می کرد ،ارتش نازنازی نازی

با خودم ناامید می گفتم: "تو به هیتلر همیشه می بازی!"



[ _ مثل اینکه قرار بر این بود ما جهان برابری باشیم!

مثل اینکه قرار بر این بود گوسفندان بهتری باشیم! ]


هر کسی می رسید حقت را طبق قانون خود وتو می کرد

و تو را با تمام بی برگی ت توی این مزرعه درو می کرد


توی چشمان ساده انگارت هر کسی می رسید زیبا بود

بدنت را کبودتر کردند ، هر کسی می رسید تیپا بود


هر کسی می رسید حقش بود که تو را از همه نهان بکند

هر کسی می رسید حقش بود که تو را باز امتحان بکند


[ _ مثل اینکه قرار بر این است پشت کنکور دیگری باشیم!

مثل اینکه قرار بر این است آزمون سراسری باشیم باشیم! ]


به رفیقان ناجوانمرد و دشمنان شفیق معتقدم

من به ایمان سست رگ هایم زیر تیزی تیغ معتقدم


از جهانی که مردگی کردیم آتشی نانجیب برجا ماند

[ _ به اثر بخشی CO2 بر دفع هر چه حریق معتقدم ! ]


خسته ام از جهان بی سر و ته ،خسته ام از هراس بیداری

( تا توانی ) ببند چشمم را من به خوابی عمیق معتقدم !


از سکوتی که کردی و کردم حرف های نگفته باقی ماند

من به اعجاز آخرین فریاد من عمیقا به جیغ معتقدم !


یکشنبه 3 خرداد 1394 ساعت 22:32

آدمک ها


یک زن درونم ایستاده آن ورِ پرده

یک زن که مثل سگ دمادم بچه آورده

[ از هر طرف درد و بخونی آخرش درده ! ]

در من زنی که سینه هایش را عمل کرده.


ماشین , درونم یک نفر را زیر می گیرد

مردی درونم خواب می بیند که می میرد

از درد دارد مغز خود را گاز می گیرد

یک عمر با افکار خود بحث و جدل کرده.


یک دختر زیبا درونم با کتِ جین اش

سیگار بر لب می رود تا فازِ سنگینش

شهد و شکر می ریزد از اندام شیرینش

پا توی کفشِ هر چه زنبور عسل کرده!


یک کودک بسیار بازیگوش در من هست

(یک دست جام باده) را می گیرد و یک دست....

هر قدر من خم تر شدم او آخرش نشکست

او هر چه غیر محتمل را محتمل کرده.


یک پیرمرد پیزری که , مثل من گیج است

شکل سقوطی دردناک اما به تدریج است

هی مرگ می آمد , و او هی از اجل می جست

از بس نمرده خویش را ضرب المثل کرده.


اما من از این آدمک ها سخت بیزارم

در جای جای مغز خود زنجیر می کارم

با اینکه خوابم, دائما از درد بیدارم

تنها فقط یک گام با خود فاصله دارم

مثل کسی که زادگاهش را بغل کرده!