مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

یکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 23:16

به لهجه ی شیرین

تو , منبعِ وحیِ غزلی , ای غزل انگیز

ای باعث اغواگری و مانع پرهیز


آه ای عسلِ حل شده در لهجه ی شیرین

با تلخیِ فرهادِ پدرمرده بیامیز


یک شهر پی ات هست چنین کوچه به کوچه

یک "قونیه" دنبال تو "تبریز" به تبریز


بیدار شو از نحس ترین لحظه ی کابوس

از دورترین نقطه ی این فاصله برخیز


برگرد که باران بزند , شعر ببارد

از رو برود این شبِ لامذهبِ خونریز


بگذار زمستان برود سمتِ بهارت

تقویمِ پدرسگ نخورد باز به پاییز


وقتی که تو مضمونِ منی مغزم اضافی ست

-این غده ی بدخیمِ پر از چرکِ درونریز-


شرمنده که دنیای من اندازه ی تو نیست

از آن طرفِ میز بیا این طرفِ میز


دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 23:07

به کودکم

تمامِ دار و ندارِ کسی که خواهد رفت

کسی که باورش این بود که , نباید رفت

کسی که د رهمه عمرش بد آمد و بد رفت

به غربتی که تهِ رفتن است بسپارید


سکون و رخوت رگ های بسته ی مغزم

گلادیاتورِ مغلوب و خسته ی مغزم

سپاه زخمی و از هم گسسته ی مغزم

به مرده ای که درونِ من است بسپارید

 

شمالِ خانه ی من را که سرد و بارانی ست

و سقف مشترکم با کسی که دیگر نیست

کلید جمجمه ام را که سفت و  سیمانی ست

به مغز من که اسیر تن است بسپارید


صدای جیغِ من از بیت بیتِ هر غزلم

و هق هقِ زنِ شعرم که مُرد در بغلم

مکا شفات قریب الوقوع و محتملم

به هر زنی که عمیقا زن است بسپارید

 

عبور هر شبه ام از مسیرِ رفتن او

و بو کشیدنِ گل های سرخ دامن او

شبِ سیاه من و چشم های روشن او

به شهر من که پر از آهن است بسپارید


خراشِ زنجره ها روی خط اعصاب و

و بوی گند "جوانمردهای قصاب" و

بزاق سمیّ خفاش های خوش خواب و

به کشورم که پر از "بتمن" است بسپارید


تنِ کبود شده , از عبورِ آدم ها

و دربدر شدن از خود به زورِ آدم ها

شباهتم به لجن در حضور آدم ها

به دوستی , که خودِ دشمن است بسپارید

 

صدای سوت قطاری که خواب جنگل را

یکایک کلمات رکیک جدول را

هراسناکیِ بودن,  شبیهِ انگل را

هزار زخمِ عفونی , هزار تاول را

شقیقه ای که نمی ترسد از مسلسل را

حواس پرتیِ این مردِ ول معطل را

به کودکی که شبیهِ من است بسپارید

 وبی تاسف از این (شمع مرده یاد آر)ید

 

 

 

چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 09:00

موش ها

همیشه هر چه افق را عمود می بینم

که موش له شده ای زیر چرخ ماشینم


همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت

و خاطرات کسی که نبود در من رفــــت


همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت

چگونه با که بگویم چه ها که بر من رفت ؟!


چگونه با که بگویم کجای تاریخم ؟!

کجاست چکش و تابوت و آخرین میخم؟!


کجاست دشنه ی تیزی که رگ به رگ بدَرد

و موش له شده ای را به خواب خوش ببرد


[ من از تصور خود روی دار می ترسم !

به طرز مبهمی از انتحار می ترسم ! ]

***

همین که آخرِ دردم , همین که آخرِ زجر

همین که له شده ام از همان نخستین سطر


همین که سطر به سطر از خودم گریزانم

همین که از خودِ مغلوبِ خود پشیمانم


همین که پرت شدم از بلندِ باورهام

و آش و لاش و رها گوشه ی خیابانم


که ذره ذره ی خود را جویده ام با حرص

و طعمِ تلخ خودم مانده زیر دندانم


همین که داغ بزرگی به جانِ دی ماهم

و بغض سیّ و هفت ساله ی  زمستانم


همین که موجب شرمندگیِ تاریخم

همین که لکه ی ننگی به نام "انسان" ام


دلیل لازم و کافی برای له شدن است

دلیل له شدنِ موش های بی کفن است

[ چه خون سرخ غلیظی درون مغز من است! ]

***

کنارِگود نشستیم و نعش آوردند

و چند گورکن از باغ وحش آوردند


کنار گود نشستیم و سوز می آمد

همیشه آمده بود و هنوز می آمد


تگرگ می زد و هنگام سوگواری بود

که ریشه های درخت از بهار عاری بود


که ریشه های درخت از اساس ریشه نبود

که هیچ چیز , هیچ وقت , تا همیشه نبود


پس از من از منِ دور از بهار بنویسید

و سنگ قبر مرا با سه تار بنویسید


چه شد که پاک شدیم از نوار ذهن زمان ؟

که غیرقابل جبران نبود بودنمان !


تمام می شود این روزهای واقعا غمگین

که جاده ها همگی می رسد به عمق زمین


[ اگر چه آخرِ این قصه موش ها مردند

و کرم ها همه ی خاطرات را خوردند

ولی مرا به جهانی که خواستم بردند ! ]