X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 01:30

از برکه های آینه

ای مستی شبانه ی من , نشئه گی ناب!

ای دختر عشیره ی شعر و شب و شراب !

ای جانِ منتشر شده در تو به توی من

ای پیش شاعران همه ی آبروی من !

ای سوژه ی شکار شدن در کمین شعر

ای حاکمِ قرق شکنِ سرزمین شعر !

این مثنوی برای کسی مثل تو کم است

این مثنوی سراسرش اندوه و ماتم است

بغضی مدام می شکند در گلوی من

در حسرت نداشتنت , آرزوی من!

از چشم هام می چکی و شعر می شوی

در من مدام می چکی و شعر می شوی

داغ دل نحیف مرا داغ تر نکن

آن روسری گل گلی ات را به سر نکن

اسم شب جزیره ی خود را به من بگو

((از برکه های آینه راهی به من بجو))*

تا مغز استخوان شب من نفوذ کن

در این جزیره تا ابد اعلامِ روز کن

من را ببر به نشئه ی موی شرابی ات

تا مجمع الجزایر امواج آبی ات

تا چرخش مداوم من در مدار تو

تا لحظه ای که جان بدهم در کنار تو

حال بهار سبز ترت را به من بده

اردیبهشت رامسرت را به من بده

.........

فرصت ببین چه مسخره از دست می رود

با خود نگفته ای که دلم تنگ می شود؟

در آسمان تیره ی من ماه می شوی؟

تا ابتدای حادثه همراه می شوی؟

آیا به عشق جرات ابراز می دهی؟

آیا به عشق فرصت اعجاز می دهی؟

جایی میان خاطره هایت مرا ببین

من مانده ام و خاطره هایی که....(نقطه چین)

.........

روح شراب در شب شرجی بندری

سکری غلیظ در دل ابیات آخری

ای وارث قریحه ی معدن _طلای ناب!_

راحت بخواب , دختر مهتاب و آفتاب!

باور بکن که از ته دل دوست دارمت

شب خوش عزیز من! به خدا می سپارمت!


*پی نوشت:

آه ای یقین گم شده! ای ماهی گریز!

در برکه های آینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق

از برکه های آینه راهی به من بجو.....

(زنده یاد احمد شاملو)