X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 09:34

مرگ مولف*

از راه هایی که نرفتی عاقبت روزی

با دست های خسته ات آورده خواهی شد

گریه نکن این اول بازی ست چون آخر

از شوری اشکت نمک پرورده خواهی شد

باور بکن این قصه خون تازه می خواهد

باور بکن...یا کرده ای...یا کرده خواهی شد


پا می فشارد روی قانونت پدالِ گاز

تو ناگزیری از خود و اصرارِ خود هستی

یک قتل عام دسته جمعی گونه هستی که

مشتاقِ بالا رفتنِ آمار خود هستی

کز می کنی کنج خیابان روزهایت را

در آستینِ خیس از اشکت مارِ خود هستی


از ذهنِ خود رد می شوی مثل خیالی دور

جا می گذاری روی چشمت جای پایت را

آهسته بشکن تا که خوابت را نیاشوبی

محکم بغل کن تکه های انزوایت را

"اقرا" به اسم شاهرگ "اقرا" به اسمِ تیغ

پیغمبری هستی که حتی آیه هایت را...


یک تیغِ دیگر تا تهِ این ماجرا باقی ست

تیغی که با رگ های تو همبستری کرده

این شهر , لحنِ بغض هایت را نمی فهمد

شهری که در حقت فقط نامادری کرده

همراه "نیچه" گریه کردی که : خدا مرده!

هر ناخدایی که رسیده داوری کرده


باید بمیری چون به غیر از مرگ تو چیزی

این متنِ "مازوخیست" را راضی نخواهد کرد

"مرگ مولف" ایده ی خوبی ست چون این طور

این قصه دیگر قهرمان سازی نخواهد کرد

بی تو نمایشنامه پایانی نخواهد داشت

غیر از تو دیگر هیچ کس بازی نخواهد کرد


از روزهایِ بعد , جایِ خالی ات خالی ست

_فرقِ میانِ خود ,  و جایت را نمی فهمی_

با یاس می گویی که : باید باز بازی کرد

_این یک قلم از حرف هایت را نمی فهمی_

داغی...نمی فهمی...ولی بدجور می لرزی

سرمای سختِ استوایت را نمی فهمی


زیر زبانت مزه ی خون و شراب است و

توی سرت یک آدم حاضر جواب است و

پایانِ بیداری به غیر از خواب , خواب است و

با گریه می خواهی چه چیزی را بفهمانی؟!


*نظریه ی "مرگ مولف" اولین بار توسط "رولان بارت" در ادبیات پست مدرن مطرح شد.




دوشنبه 27 دی 1395 ساعت 00:47

آخرین تانگو در پاریس *

اپیزود یکم

شلیک کن توی سرم , چیزی درونش نیست

چیزی به جز امیدهای واژگونش نیست


چیزی به جز انبوه رویاهای منشوری

طعمِ گسِ یک عمر شاعر بودنِ زوری


شلیک کن توی سرم , این مغز هر جایی ست

این فاحشه رسوای یک شهر مقوایی ست


مثل درختی که کلاغان دوره اش کردند

تنهایی ام اندازه ی "صد سال تنهایی" ست


اسم مرا از شعرهایم حذف کن لطفا

اسم مرا که اسمِ چرت و بی مسمایی ست


دم برنیاور تا دهانت را نسوزانند

جایی که حق انتخابت قهوه یا چایی ست


من آخرین تیرم که توی لوله جا ماندم

شلیک کن عمری ست که پا در هوا ماندم


اپیزود دوم

خوابیده بودم چون که او خوابیده در من بود

بیدار بودم چون که او در فکرِ رفتن بود


او چاره ی من بود و من بیچاره اش بودم

آواره اش بودم , بله ! آواره اش بودم


این قرص های بی اثر با او اثر می کرد

صرفِ حضورش شعرها را شیک تر می کرد


دنیای من با بودنش دنیای دیگر بود

این ماجرا با او همیشه ماجراتر بود


خوابیده بودم تا که از خوابم گذر کرد و

ریتم عبور لحظه ها را کندتر کرد و


بیدار بودم چون که باید می نوشتم : رفت!

ته مانده ی امید من از سرنوشتم رفت


رویای من می رفت تا کابوس برگردد

تا روزگار گندِ بی ناموس برگردد


حالا منم با خاطراتی که نبود ای کاش

جا مانده از دیروزِ او , جا مانده از فرداش


حالا که اینجایم , تهِ وضعیتِ قرمز

از قرص ها حالِ مرا پرسیده ای هرگز؟!


اپیزود سوم

دستت به روی ماشه می لرزد , دلت گیر است

یا اینکه می دانی که این تیر آخرین تیر است


تردید داری : راهکار دیگرت این بود؟!

تردید داری : انتخابِ بهترت این بود؟!


خیره به چشمم با خودت مایوس می گویی:

آیا تمام اعتقاد و باورت این بود؟!


حلاجِ آویزان به سقف خاطراتت , مرد!

عین القضاتِ سوخته , توی سرت این بود؟!


من کودکانه در پیِ کشفِ جهان بودم

از اولش دندانِ لقی در دهان بودم


از اولش "داش آکل"ی دلداده ی مرجان

مردی که می میرد تهِ این داستان بودم


روزی که ماما ها مرا دنیا می آوردند

غیر از تو زن های زیادی گریه می کردند


اپیزود چهارم

از اولین کابوسِ من بر تخت زایشگاه

تا هجدهِ تیری که بغضِ کوی دانشگاه


تا دومِ خردادهای بوسه و لبخند

تا خوابگاهی که درونش فکر می کردند


تا پرسه های نیمه شب با واکمنِ قرضی

محصورِ رویاها شدن در عینِ بی مرزی


تا تف شدن روی زمینی که وطن بود و

جایی که تقدیرش همیشه سوختن بود و


تا هر کجایی که شعورم بی اثر بود و

من مرگ بر...تو مرگ بر...او مرگ بر...بود و


تا مثلِ فحشی دائما روی زبان بودن

تیزاب روی صورتِ نصف جهان بودن


تا گریه توی چاه های مملو از یوسف

دل باختن به آخرین تیرِ کلاشینکوف


من سرگذشتم خیس از این حجمِ شب ادراری ست

آینده ام مفهومِ استفهامِ انکاری ست


از سرنوشتم حذف شو , چون درد دارد...درد

از این به بعدش را نخوان چون گریه خواهی کرد


اپیزود آخر

معشوقه ی زیبای من! این آخرین شعر  است

این آخرین گریه ست زیرِ دوش حمام ات

این اولین بار است می گویم:خداحافظ

این "آخرین تانگوست در پاریس" اندام ات


آه ای عروس کوچکم ! این آخرین بار است

روی سرت نقل و نبات و شعر می ریزم

باید که از دل پیچه های مزمن این قرن

از لوله های فاضلابِ شهر بگریزم


آغشته با دردِ منی , خونم حلالت باد

یک اتفاق دردناک اما بهنگامی

تو آخرین امید من در آخرین بندی

"حبل المتین" تیرک تنهای اعدامی


فرمانِ آتش را بده , من خسته ام دیگر

فرمان بده...فرمان بده...فرمان بده , دختر!


* عنوان فیلمی از عالیجناب برناردو برتولوچی

یکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 23:16

به لهجه ی شیرین

تو , منبعِ وحیِ غزلی , ای غزل انگیز

ای باعث اغواگری و مانع پرهیز


آه ای عسلِ حل شده در لهجه ی شیرین

با تلخیِ فرهادِ پدرمرده بیامیز


یک شهر پی ات هست چنین کوچه به کوچه

یک "قونیه" دنبال تو "تبریز" به تبریز


بیدار شو از نحس ترین لحظه ی کابوس

از دورترین نقطه ی این فاصله برخیز


برگرد که باران بزند , شعر ببارد

از رو برود این شبِ لامذهبِ خونریز


بگذار زمستان برود سمتِ بهارت

تقویمِ پدرسگ نخورد باز به پاییز


وقتی که تو مضمونِ منی مغزم اضافی ست

-این غده ی بدخیمِ پر از چرکِ درونریز-


شرمنده که دنیای من اندازه ی تو نیست

از آن طرفِ میز بیا این طرفِ میز


دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 23:07

به کودکم

تمامِ دار و ندارِ کسی که خواهد رفت

کسی که باورش این بود که , نباید رفت

کسی که د رهمه عمرش بد آمد و بد رفت

به غربتی که تهِ رفتن است بسپارید


سکون و رخوت رگ های بسته ی مغزم

گلادیاتورِ مغلوب و خسته ی مغزم

سپاه زخمی و از هم گسسته ی مغزم

به مرده ای که درونِ من است بسپارید

 

شمالِ خانه ی من را که سرد و بارانی ست

و سقف مشترکم با کسی که دیگر نیست

کلید جمجمه ام را که سفت و  سیمانی ست

به مغز من که اسیر تن است بسپارید


صدای جیغِ من از بیت بیتِ هر غزلم

و هق هقِ زنِ شعرم که مُرد در بغلم

مکا شفات قریب الوقوع و محتملم

به هر زنی که عمیقا زن است بسپارید

 

عبور هر شبه ام از مسیرِ رفتن او

و بو کشیدنِ گل های سرخ دامن او

شبِ سیاه من و چشم های روشن او

به شهر من که پر از آهن است بسپارید


خراشِ زنجره ها روی خط اعصاب و

و بوی گند "جوانمردهای قصاب" و

بزاق سمیّ خفاش های خوش خواب و

به کشورم که پر از "بتمن" است بسپارید


تنِ کبود شده , از عبورِ آدم ها

و دربدر شدن از خود به زورِ آدم ها

شباهتم به لجن در حضور آدم ها

به دوستی , که خودِ دشمن است بسپارید

 

صدای سوت قطاری که خواب جنگل را

یکایک کلمات رکیک جدول را

هراسناکیِ بودن,  شبیهِ انگل را

هزار زخمِ عفونی , هزار تاول را

شقیقه ای که نمی ترسد از مسلسل را

حواس پرتیِ این مردِ ول معطل را

به کودکی که شبیهِ من است بسپارید

 وبی تاسف از این (شمع مرده یاد آر)ید

 

 

 

چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 09:00

موش ها

همیشه هر چه افق را عمود می بینم

که موش له شده ای زیر چرخ ماشینم


همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت

و خاطرات کسی که نبود در من رفــــت


همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت

چگونه با که بگویم چه ها که بر من رفت ؟!


چگونه با که بگویم کجای تاریخم ؟!

کجاست چکش و تابوت و آخرین میخم؟!


کجاست دشنه ی تیزی که رگ به رگ بدَرد

و موش له شده ای را به خواب خوش ببرد


[ من از تصور خود روی دار می ترسم !

به طرز مبهمی از انتحار می ترسم ! ]

***

همین که آخرِ دردم , همین که آخرِ زجر

همین که له شده ام از همان نخستین سطر


همین که سطر به سطر از خودم گریزانم

همین که از خودِ مغلوبِ خود پشیمانم


همین که پرت شدم از بلندِ باورهام

و آش و لاش و رها گوشه ی خیابانم


که ذره ذره ی خود را جویده ام با حرص

و طعمِ تلخ خودم مانده زیر دندانم


همین که داغ بزرگی به جانِ دی ماهم

و بغض سیّ و هفت ساله ی  زمستانم


همین که موجب شرمندگیِ تاریخم

همین که لکه ی ننگی به نام "انسان" ام


دلیل لازم و کافی برای له شدن است

دلیل له شدنِ موش های بی کفن است

[ چه خون سرخ غلیظی درون مغز من است! ]

***

کنارِگود نشستیم و نعش آوردند

و چند گورکن از باغ وحش آوردند


کنار گود نشستیم و سوز می آمد

همیشه آمده بود و هنوز می آمد


تگرگ می زد و هنگام سوگواری بود

که ریشه های درخت از بهار عاری بود


که ریشه های درخت از اساس ریشه نبود

که هیچ چیز , هیچ وقت , تا همیشه نبود


پس از من از منِ دور از بهار بنویسید

و سنگ قبر مرا با سه تار بنویسید


چه شد که پاک شدیم از نوار ذهن زمان ؟

که غیرقابل جبران نبود بودنمان !


تمام می شود این روزهای واقعا غمگین

که جاده ها همگی می رسد به عمق زمین


[ اگر چه آخرِ این قصه موش ها مردند

و کرم ها همه ی خاطرات را خوردند

ولی مرا به جهانی که خواستم بردند ! ]




1 2 3 4 5 ... 12 >>