X
تبلیغات
رایتل

مردی که خودش را خورد

اشعار بنیامین پورحسن

دوشنبه 27 دی 1395 ساعت 00:47

آخرین تانگو در پاریس *

اپیزود یکم

شلیک کن توی سرم , چیزی درونش نیست

چیزی به جز امیدهای واژگونش نیست


چیزی به جز انبوه رویاهای منشوری

طعمِ گسِ یک عمر شاعر بودنِ زوری


شلیک کن توی سرم , این مغز هر جایی ست

این فاحشه رسوای یک شهر مقوایی ست


مثل درختی که کلاغان دوره اش کردند

تنهایی ام اندازه ی "صد سال تنهایی" ست


اسم مرا از شعرهایم حذف کن لطفا

اسم مرا که اسمِ چرت و بی مسمایی ست


دم برنیاور تا دهانت را نسوزانند

جایی که حق انتخابت قهوه یا چایی ست


من آخرین تیرم که توی لوله جا ماندم

شلیک کن عمری ست که پا در هوا ماندم


اپیزود دوم

خوابیده بودم چون که او خوابیده در من بود

بیدار بودم چون که او در فکرِ رفتن بود


او چاره ی من بود و من بیچاره اش بودم

آواره اش بودم , بله ! آواره اش بودم


این قرص های بی اثر با او اثر می کرد

صرفِ حضورش شعرها را شیک تر می کرد


دنیای من با بودنش دنیای دیگر بود

این ماجرا با او همیشه ماجراتر بود


خوابیده بودم تا که از خوابم گذر کرد و

ریتم عبور لحظه ها را کندتر کرد و


بیدار بودم چون که باید می نوشتم : رفت!

ته مانده ی امید من از سرنوشتم رفت


رویای من می رفت تا کابوس برگردد

تا روزگار گندِ بی ناموس برگردد


حالا منم با خاطراتی که نبود ای کاش

جا مانده از دیروزِ او , جا مانده از فرداش


حالا که اینجایم , تهِ وضعیتِ قرمز

از قرص ها حالِ مرا پرسیده ای هرگز؟!


اپیزود سوم

دستت به روی ماشه می لرزد , دلت گیر است

یا اینکه می دانی که این تیر آخرین تیر است


تردید داری : راهکار دیگرت این بود؟!

تردید داری : انتخابِ بهترت این بود؟!


خیره به چشمم با خودت مایوس می گویی:

آیا تمام اعتقاد و باورت این بود؟!


حلاجِ آویزان به سقف خاطراتت , مرد!

عین القضاتِ سوخته , توی سرت این بود؟!


من کودکانه در پیِ کشفِ جهان بودم

از اولش دندانِ لقی در دهان بودم


از اولش "داش آکل"ی دلداده ی مرجان

مردی که می میرد تهِ این داستان بودم


روزی که ماما ها مرا دنیا می آوردند

غیر از تو زن های زیادی گریه می کردند


اپیزود چهارم

از اولین کابوسِ من بر تخت زایشگاه

تا هجدهِ تیری که بغضِ کوی دانشگاه


تا دومِ خردادهای بوسه و لبخند

تا خوابگاهی که درونش فکر می کردند


تا پرسه های نیمه شب با واکمنِ قرضی

محصورِ رویاها شدن در عینِ بی مرزی


تا تف شدن روی زمینی که وطن بود و

جایی که تقدیرش همیشه سوختن بود و


تا هر کجایی که شعورم بی اثر بود و

من مرگ بر...تو مرگ بر...او مرگ بر...بود و


تا مثلِ فحشی دائما روی زبان بودن

تیزاب روی صورتِ نصف جهان بودن


تا گریه توی چاه های مملو از یوسف

دل باختن به آخرین تیرِ کلاشینکوف


من سرگذشتم خیس از این حجمِ شب ادراری ست

آینده ام مفهومِ استفهامِ انکاری ست


از سرنوشتم حذف شو , چون درد دارد...درد

از این به بعدش را نخوان چون گریه خواهی کرد


اپیزود آخر

معشوقه ی زیبای من! این آخرین شعر  است

این آخرین گریه ست زیرِ دوش حمام ات

این اولین بار است می گویم:خداحافظ

این "آخرین تانگوست در پاریس" اندام ات


آه ای عروس کوچکم ! این آخرین بار است

روی سرت نقل و نبات و شعر می ریزم

باید که از دل پیچه های مزمن این قرن

از لوله های فاضلابِ شهر بگریزم


آغشته با دردِ منی , خونم حلالت باد

یک اتفاق دردناک اما بهنگامی

تو آخرین امید من در آخرین بندی

"حبل المتین" تیرک تنهای اعدامی


فرمانِ آتش را بده , من خسته ام دیگر

فرمان بده...فرمان بده...فرمان بده , دختر!


* عنوان فیلمی از عالیجناب برناردو برتولوچی

یکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 23:16

به لهجه ی شیرین

تو , منبعِ وحیِ غزلی , ای غزل انگیز

ای باعث اغواگری و مانع پرهیز


آه ای عسلِ حل شده در لهجه ی شیرین

با تلخیِ فرهادِ پدرمرده بیامیز


یک شهر پی ات هست چنین کوچه به کوچه

یک "قونیه" دنبال تو "تبریز" به تبریز


بیدار شو از نحس ترین لحظه ی کابوس

از دورترین نقطه ی این فاصله برخیز


برگرد که باران بزند , شعر ببارد

از رو برود این شبِ لامذهبِ خونریز


بگذار زمستان برود سمتِ بهارت

تقویمِ پدرسگ نخورد باز به پاییز


وقتی که تو مضمونِ منی مغزم اضافی ست

-این غده ی بدخیمِ پر از چرکِ درونریز-


شرمنده که دنیای من اندازه ی تو نیست

از آن طرفِ میز بیا این طرفِ میز


دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 23:07

به کودکم

تمامِ دار و ندارِ کسی که خواهد رفت

کسی که باورش این بود که , نباید رفت

کسی که د رهمه عمرش بد آمد و بد رفت

به غربتی که تهِ رفتن است بسپارید


سکون و رخوت رگ های بسته ی مغزم

گلادیاتورِ مغلوب و خسته ی مغزم

سپاه زخمی و از هم گسسته ی مغزم

به مرده ای که درونِ من است بسپارید

 

شمالِ خانه ی من را که سرد و بارانی ست

و سقف مشترکم با کسی که دیگر نیست

کلید جمجمه ام را که سفت و  سیمانی ست

به مغز من که اسیر تن است بسپارید


صدای جیغِ من از بیت بیتِ هر غزلم

و هق هقِ زنِ شعرم که مُرد در بغلم

مکا شفات قریب الوقوع و محتملم

به هر زنی که عمیقا زن است بسپارید

 

عبور هر شبه ام از مسیرِ رفتن او

و بو کشیدنِ گل های سرخ دامن او

شبِ سیاه من و چشم های روشن او

به شهر من که پر از آهن است بسپارید


خراشِ زنجره ها روی خط اعصاب و

و بوی گند "جوانمردهای قصاب" و

بزاق سمیّ خفاش های خوش خواب و

به کشورم که پر از "بتمن" است بسپارید


تنِ کبود شده , از عبورِ آدم ها

و دربدر شدن از خود به زورِ آدم ها

شباهتم به لجن در حضور آدم ها

به دوستی , که خودِ دشمن است بسپارید

 

صدای سوت قطاری که خواب جنگل را

یکایک کلمات رکیک جدول را

هراسناکیِ بودن,  شبیهِ انگل را

هزار زخمِ عفونی , هزار تاول را

شقیقه ای که نمی ترسد از مسلسل را

حواس پرتیِ این مردِ ول معطل را

به کودکی که شبیهِ من است بسپارید

 وبی تاسف از این (شمع مرده یاد آر)ید

 

 

 

چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 09:00

موش ها

همیشه هر چه افق را عمود می بینم

که موش له شده ای زیر چرخ ماشینم


همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت

و خاطرات کسی که نبود در من رفــــت


همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت

چگونه با که بگویم چه ها که بر من رفت ؟!


چگونه با که بگویم کجای تاریخم ؟!

کجاست چکش و تابوت و آخرین میخم؟!


کجاست دشنه ی تیزی که رگ به رگ بدَرد

و موش له شده ای را به خواب خوش ببرد


[ من از تصور خود روی دار می ترسم !

به طرز مبهمی از انتحار می ترسم ! ]

***

همین که آخرِ دردم , همین که آخرِ زجر

همین که له شده ام از همان نخستین سطر


همین که سطر به سطر از خودم گریزانم

همین که از خودِ مغلوبِ خود پشیمانم


همین که پرت شدم از بلندِ باورهام

و آش و لاش و رها گوشه ی خیابانم


که ذره ذره ی خود را جویده ام با حرص

و طعمِ تلخ خودم مانده زیر دندانم


همین که داغ بزرگی به جانِ دی ماهم

و بغض سیّ و هفت ساله ی  زمستانم


همین که موجب شرمندگیِ تاریخم

همین که لکه ی ننگی به نام "انسان" ام


دلیل لازم و کافی برای له شدن است

دلیل له شدنِ موش های بی کفن است

[ چه خون سرخ غلیظی درون مغز من است! ]

***

کنارِگود نشستیم و نعش آوردند

و چند گورکن از باغ وحش آوردند


کنار گود نشستیم و سوز می آمد

همیشه آمده بود و هنوز می آمد


تگرگ می زد و هنگام سوگواری بود

که ریشه های درخت از بهار عاری بود


که ریشه های درخت از اساس ریشه نبود

که هیچ چیز , هیچ وقت , تا همیشه نبود


پس از من از منِ دور از بهار بنویسید

و سنگ قبر مرا با سه تار بنویسید


چه شد که پاک شدیم از نوار ذهن زمان ؟

که غیرقابل جبران نبود بودنمان !


تمام می شود این روزهای واقعا غمگین

که جاده ها همگی می رسد به عمق زمین


[ اگر چه آخرِ این قصه موش ها مردند

و کرم ها همه ی خاطرات را خوردند

ولی مرا به جهانی که خواستم بردند ! ]




پنج‌شنبه 5 فروردین 1395 ساعت 00:17

تاملات اپیزودیک یک مست


اپیزود اول



مست باشی و فقط جام , جهانت باشد


و فقط اسم یکی ورد زبانت باشد



و فقط اسم یکی که به تو انداخت تو را


مخرج مشترک سود و زیانت باشد



آنچنان گم بشوی از خودت از او تا که


"ناکجا" , ساده ترین قید مکانت باشد



لگد و مشت به بخت بد خود هی بزنی


طعم خون [خونِ خودت ]توی دهانت باشد



بوی باروت بگیرد همه ی زندگی ات


قلب یک فاجعه پشت ضربانت باشد



قطع امید کنی از خود و جان سختی خود


الکلِ سگ درجه قاتل جانت باشد



درد و تب می کشدت استامینوفن کشک است


زندگی , غوطه وری در لگنی از اشک است.



اپیزود دوم


از سرت خنده کنان ارتش شب می گذرد


اره ای کند که از روی عصب می گذرد



راه می افتی و با سایه ی خود درگیری


آخرِ قصه اگر پا بدهد می میری



آخر قصه اگر پا بدهد , آزادی


آخر قصه اگر پا بدهد آزادی...!



مست کردی که به راهی که نرفتی بروی


مست کردی که به قانون خودت پشت کنی



می روی تا که به کاویدن خود برخیزی


توی سوراخ به سوراخ شب انگشت کنی



لشگری یک نفره هستی و باید بروی


قصد جان و جگر آنکه تو را کشت کنی



قصد ماندن بکنی , نوبت رفتن برسد


و جهان منتظر اینکه سوپرمن برسد !



اپیزود سوم


"مسخ کافکا" شده ای[سوسک سیاهی بر تخت]


با کمی "امشی" و "پیف پاف" نمیری بدبخت !!



کیش و ماتت نکند "اسب ترووا"ی جهان!


سر هر خانه که هستی به همان وضع بمان!



نگذار این شب وحشی به زمینت بزند


تبر شک به بنِ سست یقینت بزند



نگذار از سرِ تو پر بدهد مستی را


زهرمارت بکند مزه ی بدمستی را



از مدرنیته به عصر حجرت برگرد و


از کفِ کوچه به پشت پدرت برگرد و



آس و پاسی که تویی , نطفه ی لقی که تویی


به سرآغاز خودِ دربدرت برگرد و



به تماشای عفونت زدگی های تنت


لای خونابه و چرک جگرت برگرد و



موش بیچاره!به جاروی دم ات مومن باش!


و به سوراخ ترین جای سرت برگرد و..



شاید امشب بشود روی زمین بگذاری


بار سنگین سری را که به دوشت داری!



اپیزود چهارم


زایمان کرده شدی از شکم کولی ها


قوم و خویشان تو هستند همه کولی ها



یک نفر شکل خودت توی قفس می چرخد


و جهان دور سرت مثل مگس می چرخد



جام ها خالی و پر می شود و وقتی نیست


الکی خوش تر از آنی که بگویی کافی ست



وقت تنگ است و باید دل از اینجا بکنی


توی دروازه ی خالی به خودت گل بزنی



ناشکیبانه ترین حالت خود را ببری


سری از روی تغابن به تحمل بزنی



بین راه آمدن و باز به راه افتادن


بین بیچارگی و چاره شدن پل بزنی



فصل انگور بیاید، و به وسواس تمام


تاک ها را همه پیوند به الکل بزنی



می شود ساده بگیری که به آخر برسد


هفت پشتت اگر از پشت به خنجر برسد.



اپیزود پنجم


تو گذر کرده ای از هر چه چراغ قرمز


واقعا "مرد نکونام نمیرد هرگز "؟!



واقعا اسم تو در خاطره ها خواهد ماند؟!


لحن اندوه تو در حنجره ها خواهد ماند ؟!



شک نکن آخر بازی همگی "Game over" اند


بچه خوکان شکم پر همگی توی "فر" اند



حیف دیگر نفسی نیست که فریاد شوی


همه بیداد کشیدند که تو داد شوی



از تو یک آه فقط مانده به ژرفای گلو


سیخ داغی که به ماتحت زمین رفته فرو



از تو یک خاطره بر روی سفر جا مانده


پای تاول زده ات زیر گذر جا مانده



خانه ای سوخته در مزرعه ای سوخته تر


ارث خونین پدر پیش پسر جا مانده



جنگ مغلوبه شد و هر دو طرف رقصیدند


از تو یک لکه ی خون روی سپر جا مانده...



سگ به سگ ، شیشه پس از شیشه عرق می شکند


جام می افتد و با یک "شترق " می شکند !



1 2 3 4 5 ... 12 >>